دارم مقاله می نویسم

یک مفهومی هست، لغت انگلیسی اش یادم نمیاد، اما پرتغالی اش هی بال بال می زنه و منم منم می کنه جلو زبونم!

پرتغالی اش را نوشتم!!

خخخخخ

خدا رحم کنه! علم ناقص که همه را بدبخت می کنه همینه!

البته مثبت که نگاه کنیم می شه حس کسی را دریافت که خیلی می دونه بعد از بیان این دانسته ها عاجز است! در ان واحد مفاهیم بیش از ظرفیت دهان و زبان سرازیر می شه و زبون تو خودش گره می خوره! لال می شه عالم!

اینو تو سایر حسها بشری تجربه کرده اید ها. قبلا هم نوشته ام. شدت دوست داشتنتون گاهی در حدی است که به طرف بگی دوستت دارم، خالی می شی. یعنی تمام و کمال بیان می شی.

یکم زیاد که می شه مشدد می گی. یا چند بار می گی

یکم بیشتر، می بینی زبان کفایت نمی کنه! بازوهای طرف را می گیری ،نگاه تو چشماش می کنی! چه بسا بی کلام!

ییهو، اگه فازت بالاتر باشه شاید لباشو ببوسی! یک جوری مشابه به تجاوز بلکه! چون عموما طرف مقابل عینهو هویج کیلویی سی هزار تومن فقط نگاهت می کنه و بهت زده هست و به مصلحت فکر میکنه و به عشقی که خودش داره و به ترسها و به دنیا و به عقبی و خدا و ...

حالا دیگه همیشه گفته ام یک گاهی که حس از توان دهان و بیان خارج می شه دیگه تا طرف را نخوابونی و باهاش سکس نکنی، خالی نمی شی از اون حسّ محبّتت! از بیان احساس عمیقت! تجربه کرده اید؟ 

حتما کرده اید! منتهی لزومی نمی بینید ازش حرف بزنید. 

پنهان خورید باده که تعزیر می کنند خلاصه!

خخخ خدا بکّشتش یک دوستی داشتم چندی قبل می گفت،

هیچی. بیخیال. 

شاد زیست کنید