آسمان هر کجا
منم بی حوصله از نوشتنم...
دیشب، بابامو خواب میدیدم
اومد خونه
خسسسسسته بود
بهم گفت یک مقدار از کارها را دیگه تو باید انجام بدی
(هیچوقت هیچ کاری را از من نخواسته بود تو زندگی اش).
بعد شروع کرد کلیدی را از تو دسته کلیدش درکنه بهم بده،
گفتم دارمش، قبلا برداشتم...
انگار قرار بود برم نون بخرم
...
بی ارتباط به بیماری اخوی نیست طبعا. اخبار بدی که میرسه ویران میکنه ادم را تو غربت...
خسته شده ام از اینجا. اگه سونیا خوابگاه را تا ده روز آینده بهم بده، سعی میکنم زودتر برم. از اول سپتامبر
و اگه نده تحت هر شرایطی، آخر سپتامبر میرم دیگه.
ماجرای بورسیه ها به کار اداری خورده و حدود شش ماه دیگه شاید طول بکشه!
کاری برای انجام دادن ندارم! درواقع، انگیزه را گم کرده ام.
از شنیدن اخبار طفره میرم.
بیشتر چیزهایی که ماجرای یکروزه نیست را دنبال میکنم
فیلم میبینم
موسیقی میخونم
غذاها دیگه حال نمیده و اصلا دارم فکر میکنم چه عجیب و چه خوب که یک زمانی غذا، لذت میداد بهم!
الان ولی ذوقی به غذا هم حتی ندارم...
حال فحش دادن هم، نی!
خوابمم نمیاد حتی!
اسیر زندگی شده ام انگار! محکوم به زنده موندن، فقط!
عصر کیک پختم. چنان فنری شده که کارد بهش کار نمیکنه!! پف کردنش هم خوب شده است...
تتمه آش دیروز را خوردیم. بعدش من کیک خوردم. آش رشته پخت آبجی. فاجعه ای بود در نپع خودش ولی نمیدونم چرا خودش اینقدر فکر میکرد شاهکار کرده است، چند بار هی پرسید خوب شده؟ خوب شده؟
گفتم آره. چی بگم.
خسسسسسسته ام، فقط! همه این منفی شدن از اون است...