صبح به صبح، عین کارگرها می رم مدرسه. یعنی وقتی من می رم یک عده پشت یکی از کارگاهها ایستاده اند تا نگهبان در را باز کنه برن داخل، به دومی که می رسم لباسهاشونو تن کرده اند و رو سقف ساختمان مشغول شده اند! هفت و نیم فکر کنم شروع می کنند.

امروز هم نفر اول بودم نشسته بودم و بعد از یکساعت حدودا پسر استادمون اومد و بعد از یک مدت دیگه استادمون سوت زنان ورودشو اعلام کرد. میانسال است منتهی از اونها که له شده تا تونسته طبقه خودشو از مثلا یک کشاورز زاده به استاد دانشگاه برسونه. یادش بخیر حسین هم همینطوری بود می گفت بابام به هوای من مزرعه اجاره می کرد و گاو می خرید من کار همه را می کردم. بی راه نمی گفت. بهرحال،

طرف داشت میرفت سمت اتاق خودش که ییهو شروع کرد دویدن به سمت اتاق ما. صدای لاق لاق کردن کفشهاش میومد! اومد و یکراست رفت پنجره را باز کرد و به پسرش یک چیزهایی گفت و بعد رو کرد به من گفت باز بودن پنجره ها الزامی است اگه سردت هست یک چیزی بپوش!

من فقط نگاهش کردم! مونده بودم این چشه!

رفت!

دو دقیقه بعد برگشت در حالی که هنوز کوله اش را از کولش پایین نذاشته بود یقیه یک بخاری برقی را داشت می کشید! آورد ولش کرد وسط اتاق و گفت اگه سردت شد اینو روشن کن مال خودمه. بعد که می رفت گفت یکی برای من بخر!

من هنوز داشتم فکر می کردم این چشه! رفتار برای ما برخوردنده بود اما از این رفتارهای کاملا طبیعی خودشون است. فکر کردم، اولش فکر کردم می خواد هوای تازه به کریدور برسه که کرونا کم بشه. بعد دیدم نه در و پنجره اتاق خودشو می بنده. نتیجه گرفتم که نگران اتاق خودمونه فقط! شش هفت نفر تو یک اتاق! بزرگه ولی خب.

قابل درک بود و قابل احترام واسه همینم عصر که کسی نبود، با اینکه سردم بود، به منصور گفتم اینجوری شد و پاشدم پنجره ای که بست را، باز کردم باز...

 

چهارشنبه، مهلت نهایی ثبت نام برای بورسیه است. امروز عصر منصور که پر پر می زنه واسه مدارک، پرید تو راهرو جلوی رئیس بخش و ازش پرسید مدارک من چی شد! طرف، بهش گفت ببین، سخت است توضیح دادنش! فلانی (استاد اسبق من) داره روشون کار می کنه، منم دوشنبه نیستم، سه شنبه میام انجامش می دم!

استرس و یاس از سر و کولش می بارید! برگشت، گفت نمی دونم چرا ناراحت شد!

با خودم گفتم خب اشکول! یکبار صبح بهشون می پری یکبار عصر، انتظار داری چکار کنند برات؟ والله خوب باز جوابتو داد.