نرفتم کلاس زبان!

یک متن را هفته قبل دادم خانوم مون، اینقدر سرش شلوغ بود که کشش داد تا الان. تا همین امروز عصر! از صبح بهش گفتم چیزی داری برا من؟ گفت بعد از ظهر. بعد از ظهر این پسره عرب رفت نشست بیخ پوزش، نزدیک دو ساعت! آخرش رفتم که بگم آقا من کلاس دارم می رم، شما فردا به من وقت بده. دیدم گفت بیا. دیگه نشستیم، نظراتشو که بای اعمال کنم بهم گفت و خیلی هاشو هم گفت خودم اعمال می کنم. منتهی کی؟ نمی دونم. هنوز که چیزی نفرستاده برای من.

یک چیزی را نمی فهمم. به وضوح تمایل داره منصور مصری را در اولویت قرار بده نسبت به من. نمی فهمم چرا. تنها دلیلی که به زبون اورد اینه که اون زودتر باهاش شروع کرده است منتهی، به نظر من می رسه این منصوره خنگ است! باور کنید! حالا این ترم که فاجعه آفرید معلوم می شه. چند ماه باید صبر کنم. شایدم واقعا از من بهتره. یک گزارش یکبار ازش گرفتم که خدایی قیافه گزارشش از کارهای من خیلی شکیل تر و مشتری پسند تر بود. ولی تو مباحث اندازه گاو نمی دونه. تعجب می کنم از این استادها که واقعا یک سلامت نفسی تو وجودشون می شه دید، چرا اونو به من برتری می ده؟

می فهمم. کم کم.

دیروزها یک کیک پختم، تمام پوست یک پرتقال را توش رنده کردم. مزه قدیمها را داره می ده. جاتون خالی. هم رنگش تیره تر شده هم عطر پرتقال می ده. زمانی که هیچی نداشتیم واسه ریختن تو کیک!! زمان جنگ!