خب،

681 کلمه نوشتم!

خلاصه و مقدمه تمام شد، می سریم به سمت متن!

همچین قشششششنگ شیلنگ تخته می کنم هااااااا!

انگار که مثلا خود آقایان هوک اند براوون باید بیان بشینند پای منبر آقا درس یاد بگیرند ازم!

خخخخخخ

خاک تو سّر استادم که نفهمید منو! 

به قرآن.

مردک بزغاله! گفتم براتون، نوشت این متن مال این درس است و حق نداری جایی منتشرش کنی. اگه مقاله می خوای بنویسی از نو خودت بنویس! کپی پیست نکن از گزارشت!

منم از لج این بابا بی اینکه گزارشمو بخونم، نشسته ام از نو می نویسم! طبعا هیچ دو تا جمله ای مثل هم در نمیاد!

اینکه می نویسم هم عمدتا بخاطر اینکه بلکه اگه کسی بعدها نیت کرد ادامه بده این کار را، وقتش تلف نشه. یک مجموعه کامل داشته باشه و یک قدم بره جلوتر. این اصل ماجرا.

گرچه ،الان با آزادی تمام دارم موضوع را هم می کوبم! که کسی عمرشو تلف نکنه توش! فرق یکی که از کار اجرایی میاد دانشگاه با یک بچه مثبت که ننه اش استاد دانشگاه بوده و سالها قبل گذاشتنش مهدکودک، و الان، آقا تو اتاقی می شینه که پشت درش نوشته اند استاد فلان، همینه! حضرات یک کارهایی کرده اند خر بهشون می خنده، از بس اصل را گم کرده بوده اند! بذارید ببینم مثالی به ذهنم می رسه آیا...

نیومد

اینو تو همکارهامم دیده بودم. مثلا حسین، زمان بچگی اش، تو مزرعه کار می کرد. گاوداری خونگیشون رو دوش این می چرخیده. بعدها که اومد شرکت ما یکم که موند جوری بالغ شد تو کارش که جلسات در سطح بالای وزارت خونه را به راحتی اداره می کرد و یک تنه رو به روی یک تیم می ایستاد. یا اینجا، استادی که تیم ده نفره داره و پروژه های خوش پولی از بیرون گرفته و آزمایشگاه داره و سوت می زنه وقتی تو راهرو راه می ره، به نظر یک بچه ای از خانواده ای معمولی بوده که هنوزم درخت خونه اش که پرتغال می کنه می چینه میاره میده به دانشجوهاش! دنیا به تخمشه و همکارهاش! قشنگ با یک سوت زدن و آواز خوندن تو محیط کاری اونها به همه می گه کی رئیس است! من من واقعا درکش می کنی! هر سوتش را! هر سر و صدایی را که انگار عامدا تو بخش راه می اندازه را.

الینا خدمه هم زیاد سر و صدا می کنه ها. اونم می فهمم. مثلا میاد  جارو کنه اینقدر با سطل آشغال و در و دیوار کشتی می گیره که سرسام می شه آدم. نمی کنه هم بگه خب مرگش چیه؟ فقط اعتراض می کنه با کارهاش. عین بچه ها.