از وقتی مارکوز اومده فهمیده ام که هیچ آمادگی زبانی ندارم. پرتغالی را عرض می کنم. امروز، دو سه باری که سعی کردیم به هم چیزی بفهمونیم، شد، نه که نشد، اما چه شدنی! فاجعه است. دایره لغاتم خیلی کم است و همونها که بلدم را هم از بس به کار نبرده ام، دم دست ندارم. 

دارم فکر می کنم هر کسی یک راهی برای در رفتن از زیر کار اصلی اش پیدا می کنه همیشه. این مارکوز هم به نظرم وسواس تمیز کردن را برای در رفتن از یک کار اصلی ای تو نهاد خودش نهادینه کرده است. یک ساعت و نیم است داره می سابه! آشپزخونه کوچیک و یک نفره است و نمی شه رفت کمکش. کرونا هم هست بهرحال. اختلاف سلیقه هم همینطور. من برای فرار از کارم مدام می رم سراغ یخچال یا تدارکات! گاهی هم خواب. زورکی خواب...

مقاله ام وارد صفحه هفتم شد. کم کم داره میشه سایز گزارشم! هنوز یک مبحث مفصل مونده ازش، شاید چهارپنج صفحه دیگه...