یک سگ، واق می زنه تو محوطه

و یک پسربچه، سعی می کنه عین صدایی که می شنوه را تکرار کنه!

هر بار سگه سه تا واق می زنه، بچهه یک واق می زنه

واق بعدی را که سگه تکی می زنه،

بچهه سه تا می زنه!

انگار بگی سگه، داره ادای بچهه را در می کنه !

تخم سگ این بچه!

...

بچه ها را دوست می دارم. اگه نحسی نکنند و خرابی نکنند و مریض نباشند و زر زرو نباشند... همون سر جمع نیم ساعتی که شسته رفته اند و می خندند، فقط!

تخم سگها، جوری از زندگی لذت می برند که آدم حسرت می خوره. می خورند، می خندند، می گوزند، می خندند. دو دقه رو پاشون بلند می شن انگار فتح الفتوح کرده اند...

همیشه، تو فکرم، از بچه ها وحشت هم داشته ام! از قدرت یادگیری بالایی که داند! از اینکه اونقدر که اون ظرفیت داره، من ظرفیت  و خوراک و اعتماد به نفس ندارم در تولید محتویاتی که باید بهش منتقل کنم! 

 

مثلا تعطیل کرده بودیم ها. این سگه رید به کار.