یکی از پیچ هایی که نمی ذاره حس کنم چی میخونم، ادبیات متمایز ماجراست.

(من الان دارم بلند بلند درس می خونم ها. فکر نکنید الان دارم وب می نویسم. واقعا یافته هامه اینها که بفهمم چرا اینقدر غامض (؟) شده ماجرا)

حکایت اینه، اینها یک پارامتری را اندازه گیری می کنند، بعد هزار مدل بهش ضریب می زنند و هی می گن اصلاح برای فلان خاطر، اصلاح برای بهمان خاطر.

آدم ذهنش می ره سر اینکه خب اصالت با پارامتری هست که اندازه گرفته شده و این ضریبها را که می زنی تهش می رسی، یا باید برسی، به همون پارامتر که خطاهای مختلفش خیلی کم شده است منتهی،

این نیست ماجرا.

تصور کنید تو بحث غذا، هدف درست کردن نون باشه. از زمین، گندم بدست میاد. بعد به این گندم چیزهای مختلفی اعمال می شه. مثلا زور اعمال می شه که دونه از کاه و کلش سوا بشه، یعنی داده اولیه، گندم، کم می شه عملا. حجمش کم می شه. بعد نمک اضافه می شه مثلا. آب اضافه می شه. مخمر اعمال می شه، اینها همه داره حجم را زیاد می کنه. آتش اضافه می شه، نهایتا این اصلاحات که انجام می شه به اصطلاح، می رسیم به محصول اصلی، که اصلا آرد نبوده! گندم نبوده! فی الواقع، اصلاح یک متن نبوده که املا و انشا اش را درست کنیم و برسیم به یک متن بی اشکال تر! اصلاح ها، تغییر و تکامل داده بوده و به محصول رهنمون شده است. و من می میرم تا به خودم بقبولانم که اصلاح، منظورش رفع یک اشتباه نیست!! یک گام تغییرات است...

 

پنج عصر شد. تقریبا هر روز این مشکل را دارم که نمی دونم الان چی دوست دارم. می دونم دلم یک چیز خوشمزه ای می خواد که بخورم ها، ولی واقعا هیچی نیست. چای، قهوه، میوه، کیک، هیچکدوم چیزی نیست که می خوام. نمی دونم چی می خوام! ولی این ماجرای هر روز من است! یک چیزی می خوام که نمی دونم جی است و از قضا هم نیست هیچوقت!

پاشم برم مدرسه