رفیق مارکوز اومده بهش سر بزنه

همکارش.

یک وجب  دختر است. شادمانی از کلّه اش فوران می کنه! برق شادی تو چشماشه و صورتش فوق العاده بشاش است. خوشگل نیست. همون ته مایه دخترهای کوتاه قد پرتغالی را داره با چهره های مردونه و صداهایی که نمی دونم از کجاشون در میاد، بلند و کنترل نشده.

انگلیس بوده. کرونا که میاد، برمیگرده که نزدیک خانواده اش باشه. شهرخودشون نمی ره و اینجا که یکم بزرگتر است می مونه. همزمان با کار که نگهداری از کودکان معلول هست، دکتری می خونه و خب، پکیج جالبی است در مجموع. نه به لحاظ جنسی. کلا هیچ برجستگی ای نداره و خالکوبی های روی تنش به طرز وحشتناکی زشته. ولی پیداست خودش خوشحال است با ماجرا خلاصه.

چکار می کنند که خالکوبی دائم می شه! مگه نه اینکه سلولهای پوستی بارها و بارها و بارها طی عمر آدم می میره و می ریزه.

هان اینو بگم. از ایران، اصغر فرهادی را می شناخت. فیلم فروشنده. می دونست اصغر از تصمیمهای زنها می گه. از کارهایی که جامعه انتظارشو ازشون نداره. من نمی دونم اینها را، این می گه.

می گم راحته، یک کفش داره، از کفشهای زهرا خانوم زن بیوه همسایه اسبق ما توشون داغون تره! کثیف، پیداست کلا مهم نیست براش رو کجا راه می ره. اون طفلک از نداری بود یحتمل، این از ولنگاری نگم، از اهمیت نداشتن کفشش. الانم تو خونه پا برهنه داره راه می ره به تخمش هم نیست! من که هفته ای یکبار اینجا را میسابم چندشم می گیره!

بجز کفش، چیز زیاد دیگه ای ندیدم داشته باشه! لباس که خب تابستونه است و یک کف دست است، شامل یک شورت و یک تی شرت زنونه. کنترل می کنم نگاه نمی کنم راستش. خوب نیست گشنه باشم می دونید. زشته. پس فردایی اگه جایی رفت و کسی را دید دیگه بجز اصغر فرهادی، یک ایرانی دیگه را هم به یاد میاره که با چشماش می خواسته کونش بذاره! این حق را به نظرم ندارم.

برگریدم به بولانژه! یک نویسنده است که من باید 138 صفحه نوشته اش را بخونم و بفهمم و با استادم در باره اش بحث کنم! یکم سنگینه.

نه که نفهمم. شلوغه! مثلا می بینی طرف هر دو سال یک رابطه از خودش در کرده که رابطه های قبلی خودشو اصلاح کرده. یک حالی است. بعد تفاوت های اینها و اینکه اون قبلی چش بوده که به این بعدی رسیده...