پریروز از شدت گرما داشتیم تلف می شدیم، نفسمون در نمیومد،

الان، اینقدر سرد شده که باید برم لباس بیشتری بپوشم!

شهرهای ساحلی دیوانه!

 

هرچه می گذره دارم اعتمادمو به آدمها بیشتر از دست می دم. یک برهه ای شده که رفقا، باقی مانده هاشونم دیگه دارند ازدواج می کنند و یا چند سال قبل ازدواج کرده اند و الان که دیگه یکم از هیجان زندگی کم شده برمی گردند و یک احوالی می پرسند و حرفهایی گاهی ازشون می شنوم که باعث می شه شاخم در بیاد. دیروز یکیشون می گفت ای کاش در برخورد با تو با تجربه تر بودم، مثلا فلان حرف را بهت نمی گفتم یا فلان حسّمو بروز نمی دادم!

فکر کن! این یعنی بعد که این تجربه را با من بدست آورده همونو اعمال کرده و تونسته شوهر کنه! بعد الان آموخته اش اینه که اگه کتمان کنه کنترل کنه تظاهر کنه می تونه به هدفش  حتی در رابطه خالصی که الان دلش براش تنگ شده برسه! 

وحشتناکید!

باور کنید.

وحشتناک.

از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست!

به قرعان مجید! راست می گم