یک رفیقی داشتیم از قدیم،

خیلی قدیم

به اسم حمید.

یک مدتی دنبالش گشتم خبری ازش نشد. پیامها را می دید واکنش نمی داد

آخری نوشتم براش قهری؟ دلخوری؟ چته؟

دیدم باز دید و جواب نداد

فهمیدم قهر نیست، عقلش نمی رسه!

براش نوشتم خطهای تماسم قطع اند و ایران نیستم.

دیدم رو واتس آپ زنگ زد!

نشد جوابشو بدم. حوصله توضیح دادن هم نداشتم راستش! بعدها چک کردم دیدم یک عکس از خودش فرستاده، گویا پیاده، مسافر کربلا بوده باشه...

پییییییییییییر،

شکسسسسته،

داغون!

سر و ریشش سفید شده و موهاش ریخته و انگار بگی شونصد سالشه...

اول دلم سوخت

بعد یادم افتاد که این، خود منم!

آدم خودشو نمی بینه فقط، فکر می کنه عوض نشده است...

وگرنه، 

منم یک روز ریشمو نزنم، یک روز موهامو نشورم، یک روز...

فقط یک روز!

چه گذشت!