امروز دیگه بارون نمیاد، می شه سر از سوراخ کرد بیرون!
سرد است اما
یکم درس بخونم بعد پاشم برم تو کوچه. خط موبایلم دو هفته پیش از موعد تمام شده انگار. یک خط نو بخرم باز، اگه شد اون شلوار خشتک کوتاه را عوض کنم که دیگه روزهای آخرشه و عوض نمی کنند دیگه برام هرچند، بعید است چیزی داشته باشند که خوشم بیاد.
زردچوقه ام هم تمام شده. یکم زردچوقه بخرم به اصطلاح! (میدونم زردچوبه درسته ها! دلم خواست)
دیگه چی؟
واقعا چیز دیگه ای نمی خوام. کفش و کلاهم تکمیل است و ، هان دیشب رفتم و برگشتم دیدم دفترچه های روی میزم دوتا شده است. یک دفتر خوش دست دارم واسه کلاس زبانم می برم میارم. روز قبلش داشتم فکر می کردم یکی یدک بخرم که تمام شد داشته باشم. حالا دیشب رنیتو اینو رو میزم دیده بود یکی برام آورده بود! گفت استفاده نمی کنم مال تو! مزه داد. هیچ چیز مزه دار تر از چیز مفتی نیست به قرعان! شده نذری بیارن براتون؟ دیدید چه حالی می ده مفتی که هست؟ همینو بری فلان کافی شاپ پول جهیزیه دخترشو باید بدی تا بدن بخوری نامردها!
کلا ملت عجیبی هستیم... تو روزمره تا خرتناق همو کلاه می ذاریم، بعد نذری می دیم فلان طور!
بیماریم. می دونید! بیمار!