قفسه سینه ام، تیر کشید،
قلبم نبود،
سوزش نداشت
عضلانی بود لابد.
فقط یک مرتبه، و تمام...
منتهی،
یادم افتاد که میتونست قلبم باشه هم.
میتونه ماجرا، همینجا، به آخر برسه!
یک کار نکرده دارم راستش.
فقط یک کار:
باید بابت بدهی ای که این سفر ایجاد کرد برام، یک زمینی را به اسم خواهرم کنم.
همینجوری هم طبعا بهش میرسه منتهی، میخوام تمامشو بدم،
یا فرم انتقال سند،
یا تنظیم وصیت نامه رسمی.
اگه این ناتمام را به انتها برسونم، خیلی کاری که نگرانی باشم دیگه ندارم.
البته این تعارضی نداره با اینکه دوست دارم یک خونه داشته باشم اینجا از خودم،
یا اگه بورسیه شدم و برگشتم، یک ماشین بخرم که بتونم اینجا را مفصل بگردم.
منتهی اگه نشد هم مهم نیست چندان.
شما چی؟!
متعلقین،
متعلقات!
اخبار دوستتونو از کجا میگیرید اگه این، آخرین پست باشه و، تلگرام و واتس آپ را دیگه seen نکنه؟!
اگه دیگه احوالتونو نپرسه..
یا سوک بهت نکنه...
دقت کردید، دستتون به هیچ کجا بند نیست و،
به چه راحتی، ممکنه از دستش بدید،
درحالی که هیچوقت نمیفهمید چه اتفاقی افتاد براش!
آدم باشید...
آدم بشید!
حجازی نامی، با همین درد قفسه سینه، امشب مرد گویا...
پیش از آنکه فرصت کنه توضیح بده به ملت...