کشته شدن پسر خانوم عشقی،

عمدا اسم نمیارم که نوشته جلب توجه نکنه و ریا نشه، صرفا حاصل نظر خودمه این، 

اره

فکر میکردم کسی که باید هم اندازه این خانوم ناراحت بشه از این قتل، پسر آقا مرتضی و هم پالکی های ایشون باید میبودند، میدونید چرا؟

چون دو حالت داره اون ماجرای باباهای اینها:

این کشته شدن، با نگاه مثبت، نشون میده رسیدیم به نقطه ای بسیاااا دورتر از آنچه شیخ مرتضی میگفت و مینوشت و میخواست و سر همون خواسته ها خونش ریخت.

در این صورت این کشتار، لگد کردن خون بابای این بی بتّه است و باید بر می آشفته، 

که خب گویا هر خونی هم جوشش نداره و بعضی خونها، خاصیت زیادی نداشته باشند گویا.

از سوی دیگه، آگه گزینه یک نباشه، کذاب بودن شیخ بر ملا میشه و معلوم میشه کلا چرند میگفت که خر را سوار بشه و خب توفیق سواری هم نیافته گرچه، پسرش سوار شد به جاش منتهی، آدم اونهمه دجال؟ بعیده از شیخ و من شخصا این گمان را نمیبره بلکه بر بی بته بودن پسره است طن و گمان من.

مردک! جان آدمیزاد و، دو گونی برنج؟!

چطور یک مملکت را به تو دادند خون بهای بابات، ولی به آدم شریف تر و زحمت کش تر و بی مفسده تری از تو، دو.کونی برنج؟

نه نه. من قاضی باشم، خون بهایی که به تو دادند را ازت میگیرم میدم به این زن،

به تو هم تتمه دو کونی برنج، آگه چیزی تهش گذاشته باشی البته که فکر میکنم بدهکاری حتی، پسر آشیخ مرتضی...