سه صبح، به وقت ماست.

احساس ضعف و گشنگی بیدارم کرد

مدتها فکر میکردم آیا دهنم تلخ و بدمزه شده که مجدد احتمال سکته بدم، یا صرفا گشنه!

گشنه ام بود. یک عالمه عدس پلو خورده بودم ولی، افاقه نکرده بود. دیگه جاتون تهی، بلند شدم.

چه سکوت دلچسب بیرون حکمفرماست. تو بالکن. یک موز خوردم و به رمضان فکر میکردم. فکر کردم اگه یک مسلمان کسخل بودم، الان صدامو ورمیکشیدم و اذان میگفتم!! 

چکارم میکردند آیا...

برگشتم اتاقم. کیک امروز خیلی اسفنجی شد اما فر زیاد داغ نبود و یکم کمتر از همیشه پخت.

روش سفیده بهرحال.

من چرا ضعف کردم؟ کلی هم مجاهدت کردم سر شب و جلو خودمو گرفتم که جلق هم نزنم! دیگه با این تغذیه فاجعه من که نمیشه زد! باید درد بیضه را تحمل نمود، بلکه خدا گشایشی کرد...

 

چه دنیای کثیفی است! همه جا پر شده که این یارو را، قلبش درد آورده اند! درد نمیکرده!

گفتا که، که را کشتی تا کشته شدی زار !

من ناصرخان حجازی را نمیشناختم، ولی یادمه این خان تو شناسنامه اش نبود، ولی همه براش قایل بودند، و وقتی مرد همه اذعان داشتند اسوه اخلاق بود. هنوزم نمیدونم چی بود و کی بود ولی این ازش یادمه. منتهی، یک حجازی دیگه هم گویا مرده که میگن دانشجو کتک میزد و روحشو به شیطان فروخته بود گویا، در یک کلام!

حالا به خود این مرحوم ها کار ندارم،  به اعمال خودشون گرفتار، منتهی تصور کن چی میشد اگه حجازی دومی، مثل حجازی اولی بود! و همینطور سلسله وار. واقعا زندگی بهتری نداشتیم همه مون؟!؟ 

نزدیکان اینها را ببین، واقعا زن و بچه دومی، در مقایسه با متعلقات دومی،... 

کاش آدم شانس بیاره، زندگی اش را کنار خان منش ها بگذرونه، نه خان روش های بی بته...

آتش به گور هرآنکه به همنوع و هموطن خودش ستم کرده...

آتش به گور زنده!