بازیچه دنیا
ماها، با اینکه نسل اندر نسل در یک آبادی کوچک بوده تمام اسلافمون اما، نگاه که می کنی تفاوت خیلی زیادی تو خلقیات خانواده پدری با مادری هست. بعد این تفاوتها یک جور خیلی شارپی به بچه ها منتقل شده! یک جوری که منش و روش من با اخوی کاملا متفاوت است. در عین حالی که از یک بحران مالی تنم به لرزه میفته و ناراحت می شم، نمونه اش همین پریروز، منتهی مال دنیا به تخممه! شاید بخاطر مجرد بودن و نداشتن زن و بچه باشه که دلواپسشون باشم. می گم همین که دارم تا ته کار بسّه برام و شاید زیاد هم بیاد تازه! لذا لااقل قدیم تر که سربار نشده بودم، برای دل خودم خرج می کردم، هرچند دلمم چندان ولنگ و واز نبود ولخرجی هاش و دست به عصا زندگی می کرد. مثلا یادمه یک زمانی هایپر مارکت تازه تو مصلای اصفهان راه افتاده بود، من یک جوراب ازش خریدم 18000 تومن!! اقرار می کنم که فکر کردم ریال است ولی دم صندوق که فهمیدم تومن بوده هم خیلی برآشفته نشدم که پسش بدم! پاهام یخ می کرد و می خواستم گرم بشه لذا جورابی برداشتم که فکر کردم پشمی است مثلا. نشون به اون نشون که الان تو کمد تو اتاق اینجاست و صد رحمت به جورابهای پونصد تومنی دوره خودش! نه فقط گرم نیست که چیز مزخرفی هم هست! شل و معمولی و نچسب و نمی دونم حکمت گرونی اش چیه خلاصه.
بگذریم.
این تفاوت در سبک زندگی اونقدر واضحه که خواهرهامم می دونند و بارها شده که حرفش می شه کلا راجع به نحوه زیست اقتصادی اخوی وارد گفتگو نمی شن! می گن اون خاصه ولش کن!
پیرو اونهمه توصیه و روضه که تو گوشش خوندم که بیخیال میراث پدربزرگ بشه و بذاره به عمّه هم زیاد بدن و ...، ولی آخرش کار خودشو کرده و روال را برگردونده است. تو این قضیه البته می فهمم که براش مال مهم نبوده می خواسته حال طرف را بگیره وگرنه، خودش هم می گفت چون فلان عموی ما قبل از پدربزرگ فوت کرده، بچه هاش از ارث پدربزرگ محرومند طبق قانون منحط موجود ولی، براشون سهمشونو در نظر گرفتیم و می دیم. خب این نشون می ده طرف حاضر است دو سهم پسری را با طیب خاطر بده، اما حاضر نیست یک سهم دختری یعنی نصف مقداری که به خانواده عمو می ده را، به عمّه خانوم بده!
هیهات هیهات که به بازیچه ای فریفته شده ایم! یکی نیست بهش بگه پسر خوب! این مال اگه وفا داشت، همراه صاحبش رفته بود جهان آخرت!!! نه که اونها را راهی کنه و خودش بمونه سینه اش را بده آفتاب که الان بعد از ساااااااالها، برسه به من و شما و تازه، از من و شما هم بمونه برای باقی افراد!!!
متوجهید؟
از صبح شروع کردم دومین مقاله ای که خانوم مون به نظرش قشنگ اومده و برام ایمیل کرده را بخونم. لامصب ها کتاب می نویسند مقاله که نیست! سی و شش صفحه! چند روز قبل شروع کردم بخونمش، دلم باهاش نبود، نمی فهمیدمش! الان اما امروز قشنگ می فهمم چی می گه. می دونید یکی از چیزهایی که بهش رسیده ام اینه که دقیقا می دونم کی، در ذهنم بازه و می گیرم مطالب را و کی، دلم نمی خواد بفهمم! به قول برره، یک نفس خبیثی تو وجودمه که گاهی خیلی علنی، بر من حاکم می شه که در ذهنتو ببند! نفهم!! نباید بفهمی!
یادش بخیر یک هومن خانی بود، اون سالها شیراز. از من کوچیکتر بود ولی، خیلی براش احترام قائل بودم! وقتی حرف می زد قشنگ می فهمیدی از روی پختگی حرف می زنه! قشنگ مبحث جلسه را درک کرده و نظر می ده و نقد می کنه. خود من اینجور نیستم. خیلی وقتها ذهنم می مونه تو پادری و جسمم می ره تو جلسه و افتضاح می شه اغلب! مواردی که هیچی ندارم برای گفتن، یا بعد از مدتها که گوش داده ام هیچی بهم اضافه نشده است! این خیلی بده. تنها حسن ماجرا اینه که می دونم اینجوری ام و خب، سعی می کنم و باید بکنم که این اختلاف فاز را از بین ببرم تو خودم. مثلا اوایل که اومده بودم اینجا ذهنم به زبان، چه انگلیسی چه پرتغالی باز بود. قشنگ بهم اضافه می شه. الان یک مدته بسته ام! نمی دونم چرا، بسته شده ام! سفت شده ام! شاید بخاطر نبود امید به آینده است...
(یک پاراگراف حذف شد، اتوماتیک. دیگه نمی نویسمش)
امید، در زنده موندن فیزیکی آدمها هم نقش داره. بابای من تا وقتی امید داشت که با زدن بالون قلبش درست می شه، فقط گاهی مشکل تنفس داشت، وگرنه هیچ نشانی از بیماری عمیقش نشون نمی داد. همسایه مون، فاتحی نامی هم بود که فوت کرد. پسرش می گفت تو بیمارستان حالش خوب بود، از یک جایی خودشو باخت، و از اون لحظه رو به نابودی رفت! تجربه سوایی بود و من وقتی می شنیدمش کااااااااملا می فهمیدم چی می گه! کاملا!