می دونید بدترین چیزی که این روزها اذیتم می کنه چیه؟

این که می فهمم روزهای دیگه هم کار خاصی نمی کنم!

روزهای دیگه چهار مرتبه مسیر خونه تا دانشگاه را راه می رم! تو خونه به تصور اینکه دانشگاه کار می کنم، کاری نمی کنم رو درس و بحثم و تو دانشگاه هم خدایی خبری نیست! منتهی، اون لباس پوشیدنها و رفتن ها و برگشتن ها و تندکی ناهار درست کردنها و ... به آدم القا می کنه که خب داره کار می کنه!

بعد تو خونه که می مونی می بینی نخیر! 

این حقیقت، عین همه حقیقت های کونی دیگه، آدم را اذیت می کنه!

آخی گفتم حقیقت، یادم افتاد به لاله خانوم که قرار بود زنم بشه! دو وجب بود طفلک.

دکتر حقیقت هم بود. به قول خودش  دکتر علفی شده بود. گیاه پزشک. این نر بود.

دیگه چه حقیقتی را می شناسیم احیانا؟ آقای حقیقت هم بود که می گفتند زنش خییییییلی تمیزه. می گفتند یک بیل اگه تو خونه داشته باشند زنه اینقدر می سابتش که برق بیفته بشه بذاری کنار اتاق مهمونی!!

علی حقیقت را هم می شناختم. بچه خوبی بود. یادش بخیر. 

دیگه چی؟ حقیقت. حقیقت؟ نه دیگه یادم نمیاد. نه آقای حقیقت یادم میاد نه خانوم حقیقت دیگه.