این آرتور اگه دوست دخترشو نیاورده بود و نکرده بود، من می گفتم همجنس باز است!

از وقتی مارقوز رفت یک پرتغالی  دیگه اومد هم خونه ما شد. دوست و هم رشته آرتور. اینها، علی قول رناتو، تو اتاق آرتور زندگی می کنند!! همیشه با هم میرن آشپزخونه چیز می خورند! ممکنه متفاوت باشه غذاشون ولی، هم زمان است! با هم می رن خرید و با هم می رن توپ بازی! بچه های خوبی هستند خدایی منتهی، زششششته حسن! اینهمه تو هم؟!!

از حسودی ام هست ها! من یک دوست صمیمی خدایی ندارم! داشتم، گذاشتم و اومدم از بس موجشون منفی بود. یا چهارچنگولی دنبال دنیا بودند و وام و یک لا را دو لا کردن، یا به کل بریده بودند و آه و فغانشون به آسمون بود و هر یکی  دو ماهی یکم وعده های غذاییشونو کمتر یا سبکتر می کردند، که با روال جامعه بخونند! خدایی خیلی بده که دنیا به حساب نیست. من آدمهایی را دیدم که با چقدر قابلیت و دانش و فرهنگ، خاک شده بودند و نادیده گرفته می شدند، و آدمهایی که صرف تخم باباشون با نشاط و شادمانی در شغلهایی که هیچ تناسبی با دانششون نداشت مشغول بودند و کره پس می انداختند و با امید تمام به زندگی سگی خود، پیش می رفتند.

دنیا، چیز از چشم افتاده و نجس و مسقره ای است.

در کل.