فکر کردم صبح اول از همه می رسم دانشگاه

وقتی اومدم، این دوست فرانسوی ام اینجا بود!

خیلی حس خوبی بهش دارم. آقای خیلی با شخصیتی است. دیلدو؟ اسمش این مایه ها بود. همونکه واسه نصب پرینتر من یک ساعت سر پا ایستاد!

صبح سوار آسانسور شدم از خونه بیام، یک طبقه پایین تر آسانسور ایستاد و در باز شد. یک پیرمردی سوار ویلچر بود و یک جونی، عذرخواهی کرد که متوقفم کرده است. جامون نمی شد همگی. می خواست در را ببنده که من برم ولی من پیاده شدم که اونها سوار بشن. از این چای شیرین بازی ها..

پایین پله، یکی دیگه، با یونیفرم همون پسرک ایستاده بود. و دم در آمبولانس. نگو اینها خدمه آمبولانس بوده اند که اومدن یک پیرمرد را ببرند. همراهی وجود نداشت. نمی  دونم چطوری آمبولانس را خبر کرده بود. ولی می دونم با احترام باهاش رفتار می شد. پشت چراغ که منتظر بودم، همونها رسیدند و چراغشون قرمز شد. می دونید اون پیرمرده، با اینکه می خوام حواسمو ازش پرت کنم اما، 

اون خود من بود!

چند سال دیگه...