امروز بعد از خیلی وقت فهیمه حالمو پرسید! خوشحال شدم!

نوشته بود:

شاید تا حالا بهش فک نکرده باشی
ولی ‏یه جایی تو بچگیامون واسه آخرین بار رفتیمـ تو کوچه و با دوستامون بازی کردیمـ بدون اینکه بدونیمـ آخرین بار بوده ...

ما هم، اصلا فکرشو نمی کردیم چند ماه قبل که دیگه اینهمه دور باشیم و همو نبینیم...

 

راستش، من باز امواج منفی ای می گیرم از فضا! نمی دونم باز قراره چی بشه اما، از صبح قاطی ام!

هیچ چیزی هم به ذهنم نمی رسه! فقط می دونم یک  چیزی یک جایی سر جاش نیست انگار...

شاید فقط درسهای تلنبار شده ام باشه اما،

نه گمانم!