حس کردم هرچی نون بیشتر بمونه تو فر خشک تر می شه! رفتم شعله رو را روشن کردم یکم رنگ بیفته به روشون و تمامش کنم. کلا فکر می کنم باید با شعله بالا نون را پخت. تنور شعله اش مهاجم است! اولین بار که پختم هم با شعله بالا پختم و بهتر از این بود که از زیر شعله بدم.
بهرحال، رو به اتمام است
فکر کردم حالا پارچه نخی از کجا بیارم، یادم اومد فقط یک حوله نخی کتان دارم. فکر می کنم از آخرین بار که استفاده کردمش، شستم و گذاشتم کنار. شایدم نشسته باشم. نمی دونم! آوردمش که بعد نون را بذارم لای حوله نخی!
یادم افتاد به پیرمرده نخودچی پز آبادیمون. عکس خودش و دکونش تو عکسهای تلگرامم هست. شایع بود که این یک کاسه داره که باهاش لابد آب نمکی چیزی درست می کنه می ده به نخودچی ها، تو همونم جیش می کنه میاره می پاشه تو کوچه!
:))
حوله ام را که آوردم، داشتم فکر می کردم خدای اینو من شستم یا نه، یادش افتادم. یادم اومد ته کیفم یک کیسه از نخودچی هاش هم دارم هنوزم! جاتون تهی، چندتایی گذاشتم دهنم...
خفتید؟
لیلااااا! پاشو گپ بزنیم! الان!!!
دارم مشق می نویسم ، و خوب داره پیش می ره