حدود یکربع به یک نصفه شب شده است

خوابم نمیاد. نمی دونم از خواب عصر است یا از اثرات قهوه، درهرحال، مهم نتیجه است.

اتاق، بوی عطر نون می ده. یک بشقاب اونطرفه که یک حوله نخی حاوی دو قرص نان داخلش داره خنک می شه کم کم. اولش عین چوب بودند اما الان،  دنبه ای شده اند و نرم. با شعله پایین شروع شد بعد شعله ها بالا و پایین شدند و نهایتا بالا. اینبار سه مرتبه با ته بطری نوشابه خمیر را ورز دادم، طی دو سه ساعتی که داشت تخمیر می شد. الان تنها مشکلش اینه که این خط هایی هست که روی نون می زنند، از اون خطها نداره و عین پستون شده باز! صااااااااااااف، گرد، نرم!! با کارد اره ای کشیدم روی چونه منتهی انگار خمیر سفت تری لازمه که جای چاقو بمونه رو خمیر و موقع پخت ، ترک بخوره.

درهرحال، به نظرم آدمی که می ره جای دیگه ای زیست کنه اگه هیچی با خودش نمی بره، باید یک خشاب باریک سبک خمیرمایه، و یک خشاب باریک سبک مایه ماست دنبالش باشه! که بتونه زندگی را شروع کنه!!

نمیره!

این عطر اینقدر خوش آیند هست که با اینکه پا شدم دئودورانت بزنم و بوی خوش بدم تو اتاق، منصرف شدم! راستش اون دئودورانت هم اصلا بویی که این یارو می داد را نمی ده! دقیقا هم همونو از همونجا خریدم! نمی دونم چرا بو نمی ده!

 

از سر شب دارم به یک مساله فکر می کنم و نتونسته ام حلش کنم هنوز. اینکه پنج تا شمع کنار هم ردیف زده ایم، اقلا سه تاش باید درست کار کنه تا ساختمان مجاور پایدار باشه.احتمال خراب بودن هر یک دونه اش هم مثلا یک هزارم هست. می خواب ببینه احتمال خراب شدن ساختمان مجاور چقدره...

بدی آمار اینه که هزار تا مساله هم حل کنی، مساله هزار و یکم برات تکراری نیست! همه چیز توجیه و تفسیر خودش را لازم داره...