کشفیات
لیلا خانوم نوشته بود که:
آرش
نوشتی غریبی
یاداین انداخت منو
سه درد آمو بجانم هر سه یکبار
(غریبی )و اسیری و غم یار
غریبی و اسیری چاره دیره
((غم یار و غم یار و غم یار))
براشون نوشتم،
مرده شور یار را می خوام برد!
کلا بشر اگه از مقوله عشق، و مقوله یار ،خلاص بشه، عین بادکنکی که توش هلیم پر کرده باشی، می تونه دو سه مرحله اوج بگیره!
یار، اگه ماده باشه باتلاقی بد بو است که آدم فرو می ره توش و می مونه،
و اگه نر باشه، میخ طویله ای است که به آدم فرو می ره و میخکوب می کنه!
(عه عجب جمله پر محتوایی شد بذار بذارمش پست گم نشه!)
خخخخخخ
می گفتم،
شما از عاشقی خلاصی پیدا کنی، شادمان تر زیست خواهی کرد. اینو تجربه بفرمایید.
و اصلا منافی سکس، ارتباط اجتماعی، کار گروهی و الخ نیست! کافیه هی هر شب هر شب تو اون باتلاق کلنگ نزنی دنبال شادمانی هات،
و میخ طویله ای به خودت روا نداری که هر شب به دفعات، میخت می کنه به تختخواب!
اونوقت بیاید با هم صحبت کنیم
لوووووووووووووولللللللللللللل! جای کرم خالی ببینه به چه ابتذالی کشیده بحث :))
این شادمانی از تولد ایده ای است برای حل اون مساله شناور روی آب !
:)) شریک باشید شمام در این اکتشاف !
بوی خوش زنّ! غدقن!
من غدقن تو غدقن!
ای جووووووووووووووووووووووووووونم!
دیوونه هم خودتونید :))