اقرار
همیشه، فکر می کردم که من با مرگ، با قدرت رو به رو خواهم شد.
همیشه، تصورم این بود که کاری که آرزوش به دلم مونده باشه ندارم و لذا، راحت می پذیرمش.
فکر می کردم بچه ای ندارم که نگرانش باشم،
و زنی که دلم بسوزه به بیوه شدنش،
همیشه، فکر می کردم آمادگی دارم براش منتهی،
دیشب، حس می کردم اگه نفس عمیق نکشم، اگه سرفه شدید نکنم، اگه قلبمو ماساژ ندم، و کلا اگه یک لحظه فکر کنم که مشکل، مشکل قبلم هست،
اگه وا بدم،
به صبح نمی کشم!
بعد،
حس می کردم درست شده ام عین اون موقع که تن ماهی خورده بودم و حالت تهوع و سردی بهم دست د اده بود، سست شده بودم و تو فروشگاه با خودم مبارزه می کردم که بیحالی ام را پس بزنم، بهش فکر نکنم و سرپا بمونم...
دقیقا حس می کردم مرز امید و ناامیدی، چیزی بود که تعیین می کرد بمونم یا برم!
سخت بود! ترس داشت! خوش آیند نبود اصلا...
و شاید بیش از خودش، بخاطر این که هیچکس نبود که ببینه، که بتونه کمکی کنه، که حتی اگه کاری نمی تونه بکنه آدم دلخوش باشه به اینکه بالاخره ممکنه،
احتمالش هست،
که یکی یک کمکی بکنه...
وواسه اینه که باید یک زن پرتغالی آدم بگیره
:))
همگی بگید مبارک، ایشاالله مبارکش باد!
(مبارک اون زنه، وگرنه من زن می خوام چکار :)) )
کم کم پاشیم بریم ناهار. دلم می خواد یک شوید پلو بذارم با تن ماهی! تاچه پیش آید. امیدوارم کسی گرسنه تو واحد نباشه که دست و دلم بره به پخت و پز