مامانم زنگم زد عصر کلی گپ زدیم. تازه فهمیدم امروز پنج شنبه بوده است. من اصلا روزهامو گم کرده ام. یعنی اصلا مهم نیست چند شنبه است. می رم دانشگاه اگه در باز بود از در معمول می رم و اگه بسته بود با کارت الکترونیک خودم، در پشتی را می تونم باز کنم و برم اتاقم. تفاوتی نداره هیچ روزی با روز دیگه. فقط شاید تفاوت کنه که چی یاد گرفته باشم اون روز...

دیشب لینکدین به یک خانوم کانکت شدم. جفتمون از یک موسیقی خوشمون اومده بود و من رفتم پروفایلش و دیدم نوشته که midwife

ازش پرسیدم یعنی چی؟

دیدم پذیرش دوستی فرموده و نوشته سرچ کن می فهمی.

گفتم خب پرسیدن هم یک روش سرچ کردن است

نوشت فکر می کنی خیلی خوشمزه ای؟

نوشتم اینقدر سرم می شه که تو سومین جمله نخوام سر به سر کسی بذارم

نوشت با زندگی ات خوش باش

منم شستمش! صااااااااافش که کردم، دیدم ریمو کرده است.

حالا خدایی زن میانه یعنی چی؟ نگید دو جنسی. و نگید زن دزدکی. چی بود این؟

براش نوشتم انگار زن ایرانی اگه لگد نزنه و گاز نگیره روزش شروع نمی شه!

ببخشید، منتهی، ...

-----------------

رفیقمون تو فرانسه از زنگ زدن به شماره شمیم اجتناب کرد. نمی فهمم چرا. البته خب کار عادی ای نیست اینو می فهمم

----------------------

مرغ با استخون خریدم اینبار. در ارزونترین فرم، یک بال و رون شده نیم یورو. گرونه خدایی واسه ماها. الانم گذاشتم که سوپ ازش در بیاد، ان شا الله. از اونروز لب ساحل که هوس جوجه کباب کردم یا پلو مرغ، الان دست داد درست کنم. 

---------------------

خمیر ظهر را تو کاسه های استیل ریختم که پف کنه و بپزم. خیلی عجیب است که تمام باد خمیر می خواب با دست زدن! با چونه گرفتن. با هم زدن. انگار تمام مجاری و حفرات به هم راه داره. باید مستقل باشه که قشنگ پف بمونه. چرا اینجور می شه را نمی دونم.

بریم یکم درس بخونیم. فقط سه روز دیگه وقت  دارم...