مغضوب خدا
امروز نرفتم دانشگاه
یک جوری ابر است و بارون گاه به گاه، غربت پاییز داره انگار...
عوضش رفتم شهرداری، که اگه گواهی سکونتم نیاز به تمدید داره از نو بگیرم. گفت فکر نکنم! زنگ بزن بپرس. زنگ زدم و گفتند لازم نیست! بعد من فکر کردم چرا به مغز خودم نرسید اول زنگ بزنم! همون 4 یورو دیروز را هم ممکن بود سیو کنم! مهم نیست ولی.
باید تو شبکه بهداشت اینجا اسمم ثبت بشه و بار اول نمی شه تا برم یک بیمه بخرم به حدود 230 یورو. گفتم بذار امروز برم بازم ببینم شاید شد! بهرحال در شرایط کنونی مستحق یک پنی ام، چه برسه به 230 یورو! کلی راه رفتم باز و خوشبختانه مسوولش اونی نبود که دفعه قبل باهام صحبت کرده بود. اینبار یک خانوم بود. لاغر، زبل، نیم آستین تنش بود، کفش پاشنه دار، یک شلوار لی از اینها که زانو تنگ است و دمپا گشاد. یک چیزی مثل شال گردن رنگی سبز و زرد بجای کمربند بسته بود به کمرش و بقیه اش آویزون بود از یک سمتش. سنش بالا رفته بود، بازوهاش شل بودند ومنتهی، ورای همه اینها، کاری و مثبت بود. مدارکمو گرفت و افتاد به جون کامپیوترش. رفت و اومد و زنگ زد پرسید و خلاصه، تهش، سیستم راه نداد. این گپ قانونی را ظاهرا تونسته بودند ببندند تو سیستمشون. با اینحال ثبت نام شدم ولی بعد از ارائه مدارکم به اون کمیته باید باز برگردم سراغش. دارم فکر می کنم بهتره بیمه را بخرم. هم بهرحال سنّم بالاست و لازمم می شه هم اینکه بهتره ریسک نکنم. ملت ماهانه 30 یورو خرج رفت و آمدشون می کنند (شارژ کارت مترو)، من می تونم ماهانه 20 یورو واسه بیمه ام بدم! نمی تونم؟
قطعا می تونم. و به کارم میاد. باید سرچ کنم که کدوم بیمه بهتر پوشش می ده. یکیشون می گفت بعد از مرگت، اگه در زمان بیمه بودنت باشه، 30 هزار یورو می دیم خانواده ات! گفتم می خوام ندی. یک چیزی بده به درد زنده بودنم بخوره بعد از مرگم که خانواده مثل قبل مرگم، یک کاری می کنه بالاخره.
بهرحال بد نبود. یک مدرک نصف و نیمه هم اینجا جور شد و به کار میاد قطعا.
دیگه چی؟
کلم پلو را گرم کنم و ناهار بخورم و بعد، برم دانشگاه. دیروز تو امتحان بخاطر عدم مدیریت وقت نرسیدم به همه چیزها. باید وقتمو، جمع و جور کنم...
راستی، پنج شنبه بازم تعطیله اینجا. جشن نمی دونم چی چی. اگه معادل سازی کنیم با وفات امام ها، اینها انگار بجای دوازده تا، 54 تا جشن دارند. تمامشم به شادمانی است نه عزا. بهرحال. رفقا عرق خوری دو روز قبل را انداخته اند به فردا عصر. یک بار نزدیک خونه است. می خوام برم باهاشون. برام شرح دادند که لازم نیست عرق بخوری. خوراکی غذایی هم هست. هر آیتمی یک یورو. و البته یک قانونی هست که گویا بین ساعت پنج تا هفت عصر، مشروب نیم بهاست!!! اینها می خوان برن که تا خرتناق شراب بخورند. براشون که می گم تو ایران ممنوع است چشمهاشون گرد می شه. می گم پارتی ممنوع است، هضم نمی کنند! می گن عکس کشور شما، تو برزیل و ایتالیا، زندگی بر مشروب و رقص و پارتی است!
گفتم همینه که شما مغضوب خدایید و ما...
------------
جناب معمولی خوندم پستتون را. و راستش نفهمیدمش. خیلی عالمانه و کارشناسی بود. از حد ما فراست.
---------------------
آبجی پیام داده این عکس پروفایلتو عوض کن آدم غمش می گیره
چندتا عکس از خودم گرفتم، منتهی،
یک خستگی عمیقی خودم تو عکسهام می بینم که خستگیه را حسش نمی کنم.
ولی وقتی عکس را می بینم ناراحت می شم خودم!!
گمونم پیری است. نمی دونم. چشمهای آدمها دروغ نمی گن. برق شادمانی تو چشم پیداست، و وقتی نیست هم هویداست...