هنوز شاعری زنده بود!
نمیدونم هنوز هم نو به نو می شه یا اینها که من روی یوتیوب می بینم، کلیپهای قدیمی است
عموما به اشعار هالو گوش می دم
امشب گفتم بذار یکی دیگه را هم بشنوم
بیداد
جوان چهارشونه ای با شعری به غایت قوی و خایه دار!
28 تیر 91 بوده است:
گیرم گلاب ناب شما اصل قمصر است
اما چه سود، حاصل گلهای پر پر است!
(خطاب به دستاوردهای ...)
شرم از نگاه بلبل بیدل نمی کنید
کز هجر گل نوای فغانش به حنجر است
...
وقتی به دادگاه عدالت طناب دار
بر صدر می نشیند و قاضی و داور است !!!
وقتی طراوت چمن از اشک ابرهاست
وقتی که نقش خون به دل ما مصور است
وقتی که نوح کشتی خود را به خون نشاند
وقتی که ماااااااااااااااار، معجزه یک پیمبر است!!!
وقتی که بر خلاف تمام فسانه ها
امروز، شعله مسلخ سرخ سمندر است
از من مخواه شعر تر ای بی خبر ز درد
شعری که خون از آن نچکد، ننگ دفتر است (قیصر امین پور، خاک بر سر...)
ما با زبان سرخ و سر سبز آمدیم
تیغ دوان برنده تر از تیغ خنجر است
این تخته پاره ها که بدان چنگ می زنید
ته مانده های زورق بر خون شناور است
حرص جهان مزن که در این عهد بی ثبات
روز نخست موعد مرگت مقرر است
...
پاییز بی کسی نفسم را گرفته است
بغضی گلوگه جرسم را گرفته است
دیگر بس است هرچه دو پهلو سروده ام
من ریزه خوار سفره ناکس نبوده ام !! (محافل شعر حضرتشون!)
من وامدار حکمت اسرارم ای عزیز
من در طریق حیدر کرارم ای عزیز
من از دیار بیهقم از نسل سر بدار
شمشیر ...
در شهر هرچه می نگرم غیر درد نیست
حتی به شاخ خشک دلم برگ زرد نیست
...
با هر اذان صبح به گلدسته های شهر
هر روز دیو فاجعه بیدار می شود
...
دیدم به حکم خار به گلها کتک زدند
مهر سکوت بر دهن قاصدک زدند
دیدم لگد به شاخه امید می زنند
شلاق شب به گرده خورشید می زنند
...
دیدم هبل به جای خدا تکیه کرده بود
دیدم دوباره رونق بازار برده بود
دیدم خدا به غربت خود زار می گریست
در سوگ دین به پهنه رخسار می گریست!!
دیدم هر آنچه دیدنش اندوه و ماتم است
باز این چه شورش است که در خلق عالم است!
...
از بس سرودم و نشنیدید خسته ام
من از نگاه سرد شما دل شکسته ام
ای از تبار هرچه سیاهی سرشتتان
رنگ جهنم است تمام بهشتتان
...
بی شک اگر که تیغ شما ذوالفقار بود
هرچهار فصل سال همیشه بهار بود!!!! (ادعای حضرتشون در تشابه با علی و فتنه و چشم فتنه و الخ)
اما به حکم سفسطه بیداد کرده اید
ابلیس را ز اشک خدا شاد کرده اید!
مردم در این سراچه بجز باد سرد نیست
هرکس که لاف مردی خود زد که مرد نیست! (ایضا )
...
مردم خدا نکرده مگر کور گشته اید
یا از اصالت خودتان دور گشته اید
تا کی برای لقمه نان بندگی کنید
تاکی به زیر منّتشان زندگی کنید
اشعار صیقلی شده تقدیم کس نکن
گل را فدای رویش خاشاک و خس نکن!
دل را اسیر دلبر مشکوک کرده ای
درّ دری نثار ره خوک کرده ای!!!
آزاده باش هرچه که هستی عزیز من
حتی اگه که بت بپرستی عزیز من
اینان که از قبیله شوم سیاهی اند
بیرق به دست شام غریب تباهی اند
گویند این عجوزه شب راه چاره است (تحریمها ! )
آبستن سپیده صبحی دوباره است
ای خلق این عجوزه شب پا به ماه نیست
آبستن سپیده صب ح پگاه نیست...
تاکی در انتظار مسیحی دوباره اید
در جستجوی نور کدامین ستاره اید؟!
مردم برای هیبتمان آبرو نماند
فریاد دادخواهیمان در گلو نماند.
...
در زیر بار غصه رمق ناله می کند
از حجم این سروده ورق، ناله می کند
...
برخیز تا به حرمت قران دعا کنیم
از عمق جان خدای جهان را صدا کنیم
با ازدحام اینهمه بت در حریم حق
فکری به حال غربت دین خدا کنیم...
...
باید دوباره قبله خود را عوض کنیم
با خشت عشق، کعبه ای از نو بنا کنیم
جای طواف و سجده برای فریب خلق
یک کار خیر محض رضای خدا کنیم.
در انتهای کوچه بن بست حسرتیم
باید که فکر عاقبت، از ابتدا کنیم
با این یقین که از پس یلدا سحر شود
برخیز تا به حرمت قران دعا کنیم.
عااااااالی بود. دو بار گوش دادم،
هنوز هم مرد هست!