روز مفیدی نبود. تا ساعت سه که خونه بودم، دستم به شکمم بند بود و خب یک مختصری چیز یادگرفتم،

بعدش به نیت همراهی رفقا در عرق خوری رفتم دانشگاه منتهی هرچه با خودم کلنجار رفتم، نتونستم برم!

راستش، عرق که نمی خواستم بخورم. گفتند غذا هم هست. اینقدر سیر بودم که دلم غذا هم نمی خواست. نرفتم. به همین سادگی. کلوپ شبانه نبود. رستوران بود. عکس چیزهایی که سفارش داده بودند را برام فرستادند، چیپس! چیپس با کالباس خوک لابد! دلم نمی خواست.

سیستم کامپیوترم تو دانشگاه بد کار می کنه. پی دی اف را ذخیره می کرد، دیگه باز نمی کرد! کند بود افتضاح... یک چیز لازمی را فهمیدم تو همون چند خطی که کار کرد اما، فایده نداشت واقعیتش...

می خوام کتابهای صوتی پرتغالی بخونم. شاید یکم سرعتمو ببره بالا. دیروز تو بهداری رو دیوار لغت آشنایی به چشمم اومد کلی ذوق کردم. livro به معنی کتاب!

پودر موسیر از خوب های  غربت است. آبجی برام یکم آورده بود زدم به ماست خونگی خودم و جاتون خالی یک عصرانه خوشمزه زدم. نون و ماست!!

یکم کار مفید بکنم...

فعلا