شنبه
کامپيوترم تو دانشگاه خراب بود. امروز موندم خونه با لپ تاب. بد هم نیست. زف مسابقه فوتبال داره از صبح رفته است. این نکبت هم تا ظهر بود، ظهر بساط نکبتشو برد که بده باربری ببرند براش رومانی. مت هم از اتاقش بیرون نمیاد به کل. نمی دونم چی می خوره و چکار می کنه. توالت داره تو اتاقش. و بالکن مجزا. آبجی هی گفت وقتی اتاقش خالی شد مال اینو بگیر راحت باشی. گفتم من اینکه دستم جلو کسی دراز نباشه راحت ترم! نمی خوام! کرایه اتاقش دو برابر اتاق من است. واقعیتش من یک فوبیا داشتم اونم جای تنگ بود. وقتی اومدم پرتغال، اتاقمو که دیدم، فهمیدم باید باهاش کنار بیام. خیلی تنگ است و کوچیک و یک گاهی فکر می کنم این تنگی و اون فوبیا، بعدها هزینه هایی برای من خواهند داشت منتهی، همونطور که گفتم ترجیح می دم دستم جلوی کسی دراز نباشه. کلا آدمی که بلوغ مالی نداشته و پولشو یک جاهایی هرز داده، باید تنبیه هم بشه. وگرنه من می تونستم خیلی زودتر بیام، و خیلی بهتر زندگی کنم اینجا...
اون آدمی که پولمو خورد رفت اوکراین! اینکه چرا پس نداد، نمی دونم، ولی می دونم تا زمانی که پول منو پس نده، خیر از مالش نخواهد دید. من به ماورا، بدجور اعتقاددارم. نیروهای ماورایی. واسه همینم به شدّت می ترسم که بدی کنم. می ترسم. نبینید شیر فاسد می ذارم تو یخچال و به این پسره سفارش می کنم که نخوره، اینو می خوام درس بهش بدم. از بدی ام نیست به قرعان!
یادم رفت.
امروز با دست خمیر کردم. دو بار هم ورزش دادم و الان گذاشته ام تو فر دمای ملایم که پف کردنشو تست کنم. نباید پف کنه اصولا. موجودات تک یاخته ای داخل خمیرمایه مگه چقدر توان دارند که گاز کربنیک تولید کنند. تمام شده هرچی ساخته اند. با اینحال، تست می کنم حالا که اینجا نشسته ام منتظر چای!
یک مقاله خوندم دیروز تا حالا و دارم می نویسمش برای استاد. بحث علمی اش را راستش هنوز نتونسته ام مال خود کنم...