دلم میخواد سوت بزنم و کفتر کاکل به سر بخونم!
یادش بخیر اداره که بودم دیگه نه که خیلی مونده بودیم و کلفت شده بودیم، این حسهای ما ارضا می شد اونجا. یعنی می خواستم، می کردم! سوت و ترانه و تازه صدا زدن مومنی اینها که پشت پاراوان بودند که ببینم خوب صدا میاد !
خخخخ چه روزگاری بود.
الان من و ژولی تو اتاقیم. ژولی هر چند نفس، یک مرتبه شش را از اکسیژن تازه مملو می کنه. از شره کردن دماغشم پیشگیری می کنه البته. ندیدم تنبون چی به پاشه ولی کفش بندی تابستونه داره با لاک قرررررررمز. کلا فکر کنم یک لاک بیشتر نداره بچه ام. یا اینو دوست داره. نمی دونم. هفته قبل نبود. استادش برده بودش کنفرانس. نمی دونم کجا. سوغاتی هم نیاورده نکبت.
کلا نگاهش نمی کنم. کس که منو نبینه، منم نمی بینمش. به همین سادگی...
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر ۱۳۹۸ ساعت 16:13 توسط آرش
|