ترشی فلان!
یک آهنگی تو ذهنمه بالا هم نمیاد. دخترک....
با آبجی گپ می زدم. پسرهاش بزرگ شده اند، می گم تخم گذاشتید نشستید رو سرش! خراب می شن! پاشید از رو سر اینها یکم آفتاب بخورند! تصدیق می کنه.
تو حرفهاش می بینم دغدغه هاش که زمانی خیلی کمتر و کوچکتر بودند،
شاید در حد این که پسرش سبزی کم می خوره یا اون یکی میوه لب نمی زنه،
الان به دغدغه های جدی ای تبدیل شده اند!
اینکه پس فردا یک دختر ناجور نیفته به تو پسرهام!!!
!
من، شاخ!
اون،
؟
گفتم نگهشون دار ترشی بشن تو فامیل ما غریب نیست چندان ...
+ نوشته شده در شنبه هشتم تیر ۱۳۹۸ ساعت 21:47 توسط آرش
|