می دونم خیلی زوده اما، از امروز صبح شروع کردم صندوق پستی را چک کردن

هم باید کارت بیمه ام بیاد به صندوق

هم اجازه اقامتم.

یک عالمه تبلیغات توش بود. با یک مشت نامه واسه مستاجرهای پیش از ما

تو یکی از تبلیغات لوازم برقی ده بیست درصد تخفیف خورده بود. فکر کردم جاشو پیدا کنم اگه روزگاری لازم شد بدونم کجاست. 

و چون غریبم همچنان، همه چیز را با خطوط مترو نشونه گذاری می کنم! تنها چیزی است که ثابت است و قابل دنیال کردن برام!

مکان، یک ایستگاهی بود، مخالف مسیری که همیشه من رفت و آمد کرده ام ازش. شما فکر کن از خونه می رم یک ایستگاه مرکزی بعد از اونجا همیشه سمت فرودگاه یا سمت سفارت و ... که رفته ام یک سمت بوده، این فروشگاه سمت مخالف بود و من عین خری که سالها راه خونه شون از اونور بوده با تعجججججججب! نگاه می کنم به ایستگاه جدید :))

آدمها همینجوری پیر می شن ها. مسخ می شن. انعطافشونو از دست می دن انگار. 

 

کاش یک دوربین تله داشتم از زنی که رو پله های خونه اش نشسته بافتنی می بافه تو آفتاب براتون یک عکس می گرفتم...

حسادت می کنه آدم به اینقدر آرامش اینها تو زندگی کردن! باور کنید یک زن اقلا پنجاه شصت ساله به بالاست اما یک کلاه قررررمز سرشه هرجاشو هم بگی لخت، نشسته تو آفتاب، رو پله های طبقه سوم خونه اش! سگ و گربه اش از کولش بالا پایین می رن و این قلاب دوزی می کنه انگار...