یک لحظه سرم گیج رفت، 

یادم افتاد عصر، تو میدون، نشستم یکم.

یکم ملت را نگاه کردم، بعد، یک ما الشعیر که خریده بودم به این امید که درش پیچی باز بشه و نشده بود را، از تو ساک خریدم برداشتم و بین میله های نیمکتی که نشسته بودم، درشو باز کردم...

یک ماالشعیر ساده بود. 330 میلی لیتر. با 5% الکل.

اینم بگم که کارم عین کار غربتی ها بود. اینجا کم پیش میاد کسی بشینه تو پارک چیزی بخوره. از بس همه جا کافه هست و ملت می رن عین آدم سر میز می شینند! ولی بهرحال، کسی هم کاری نداره البته بخوای بخوری. و من اونجا وسط میدون، یک بطری ما الشعیر را با پفکهایی که خریده بودم، با یکمش، خوردم...

وقتی بلند شدم که برم سمت مترو، دیدم سرم گیچ میره

خنده ام گرفته بود که ظرفیتتو قربون! مست شدی؟! تلو تلو می خوردم انگار! نه به این زار اما، دقیقا حس می کردم حالم مناسب رانندگی نیست، قطعا مناسب بارداری هم نیست! آخه رو بطری کشیده بود که اگه شکم دارم نخورم...

عین دیوونه ها رفتم ایستگاه مترو...

بهتر شده بود کم کم...

این منگی، مال الکل نیست. کلا یک جورایی منگم گاهی... مال پیری است تا حدود زیادی...