روح طالب
احتیاج به یک سلسله اتفاقات خوب هست
به یک زنجیره اتفاقات خوب که یکم انرژی بگیرم !
از شما چه پنهان،
تمام شده سوخت روحی من!
پت پت می کنم!
گردشها، تعطیل کردنها، خرید کردنها، همه تلاشی است برای سوختگیری مجدد !
نمی دونم
شاید اگه ویزام جور بود یک سر می زدم به مامانم
خب، نیست. فعلا که زندانی ام.
هرچی مقاله می خونم همه یک کار کرده اند! خسته می شه آدم از تکرار تکرار تکرار ! و بدی اش اینه که اگه خودم بخوام یکی از اون کارها را بکنم تازه نمی تونم! یک عالمه چیز باید یاد بگیرم. مثل اینکه شما مدام تو هر مقاله روزنامه بخونی که با ماشین می شه از فلان جا رفت فلان جا . بین راه هم فلان جا توقف کرد، حالا تفاوتها تو اینه که یکی همبرگر خورده یکی آبدوغ خیار! یکی بیشتر توقف کرده یکی کمتر. منتهی، همه از شهر الف، رفته اند به شهر ب! از نقاط مختلف مبدا به نقاط مختلف مقصد! حتی با وسایل نقلیه مختلف. تجربه های مختلف. همراه ها و همکار های مختلف. منتهی،
تو، نمی تونی بری فعلا! مثلا رانندگی بلد نیستی یا ماشین نداری یا اتوبوس رفته فعلا !!!
باید بمونی خاطرات بقیه را نشخوار کنی و سفرنامه هاشونو بخونی و بعد؟ اگه بتونی با یک نو آوری خودت بری وگرنه که تو هم یکی هستی که چند سال بعد از بقیه، همون راه را رفته ای! چه لذتی میده، هیچ!