استاد من،

57 سالشه

الان فهمیدم با پر کار ترین و پول ساز ترین استاد اینجا، یک سال فارغ التحصیل شده!!!

اتاق اون، دیوارش فرش شده از پوسترها . یک گیره رو میزش داره که بندیلکهای شرکت در کنفرانسهای مختلف را آویزون کرده و اینقدر زیادند که آدم شاخش در میاد

بعد استاد من؟!

بچه یک گیاهپزشک بوده گویا.

پاستوریزه!

ترسو!

محتاط!

پریروز بهش می گم به نویسنده فلان مقاله ایمیل زدم

میگه من وقتی دانشجو بودم هرگز این کار را نکردم!!

(و پشیمون هم نیست! داره تلویحا می گه منم نکنم! )

به شدّت بهم آگاهی می ده که احتیاط کن! زارتی نگو فلانی تو مقاله ات اشتباه هست!

خخخخخخخ

ریییییییییییییییییییییقوووووووووووووو !

بخشی از حرفش درسته ها. می گه شما زمانی به نویسنده مقاله ایمیل بزن که کل کارهاشو خوندی بعد بتونی توجه طرف را به خودت جلب کنی! خب این درست منتهی،

من نامه هایی که به آدرس چاه جمکران نوشتم هم اینهمه دقت نداشت!

(و خب البته تماش به چاه ریخته شد و جوابی هم نداد :))  )

بهرحال، ترس برادر مرگ است! شرکت که بودم فلان استاد دانشگاه صنعتی را صدا زدند که تو یک پروژه ای کمک کنه . اقرار کرد که این کارها که شما می کنید من یکی اش را هم بلد نیستم حتی ! 

بلد بود، منظورش این بود تخمشو نداره! 

بعضی فقط واسه لای کتابها خوب ماهرند. باد بخوره بهشون زود می چان!

و عجیب که لای همون کتابها، چه نخوتی دارند بعضا !