من و آرزوهام
من، یک برهه ای از زندگی ام، مستجاب الدوه بوده ام!
به خداوندی خدا قسم! بوده ام!
الان می بینم!
فقط یادم نمیاد که تو اون برهه دیگه چی ها از خدا خواسته ام و اینکه کی بوده است.
کی بودنش مهم نیست
اینکه آیا یک انباااااااااااااااااااااااار پول و ثروت هم خواسته ام یا نه
باور کنید اگه خواسته باشم، دیر یا زود، به دستش میارم! یک برهه ای، لیست منو خدا تایید کرده است!
از بالکن نگاه خونه باغ کناری می کنی،
زن خونه، یک پیرهن سفید مردونه تنشه با شلوار لی.
از درخت زردآلویی که شاخه هاش خم شده از پر باری، میوه می چینه، خرامان خرامان تا شیر آب کنار حیاط می ره، با دقت می شوره و همونجا، سر پا، شروع می کنه به خوردن میوه ای که از درخت چیده!
اطرافش، چند دسته مرغ تاز زا است! اقلا دو دسته را از اینجا من می بینم. دو مرغ، هر کدوم با هفت هشت تا جوجه
حرکت هماهنگ و ییهویی جوجه ها عقب مادرشون، از قشنگ ترین، وقشنگ ترین، و قشنگ ترین صحنه هایی است که همیشه دلم می خواست باز ببینم و الان می بینم!
خانومه، هسته زردآلو را پرت می کنه سمت مرغ مادر،
همه می پرند هوا و بعد انگار بگی زردآلو نیم خورده بوده باشه، هجوم میارن سمت چیزی که از آسمان براشون افتاد...
مهستی، این آوازشو واسه خونه باغ کناری ما خونده است:
نه غمی به دل نه کسی به بند باغچه ها پر از گل شاه پسند!
حتما اینها هم مشکلات خودشونو دارند اما،
زندگی هم می کنند با تمام مشکلاتی که قطعا هست...
خونه باغ مجاور، یک خونه باغ بزرگ است ، جوری که آقاهه نمی رسه مرتبش کنه. پریروزها یک علف زن برداشته بود، شاید تازه خریده بود، عین د یوونه ها هر بوته ودرختی را می دید از بیخ می کند!
لابد میدونه چه می کنه اما،
هنوزم نگاه خونه اش می کنی، آشوب است!
ماشین، موتور، زن و جوجه داره. اقلا چهارتا خروس! و میان همه این باغ، یک درخت بزرگ زردآلو، یا چیزی شبیه به زردآلوست...
میوه هایی که ماها دیگه کم کم نمی خوریم تو ایران
یا اگه می خوریم،
پوففففففففففففففففففف! چرا ور نمی پکیم! ما باید از نو آدم بشیم! از نو بسازیم تا بشیم...