کار و بار
من نمی دونم اینها چندتا کتابدار دارند! هر روز خدا یک سری آدم جدید می بینم! بعد نمی دونم روزهایی که اینها پشت دخل نیستند، کجان، چه می کنند! گمونم مامورشون کرده اند اون پشت کتابها را بخونند که لای برگه ها کپک نزنه!
هرچی بیشتر می گذره من بیشتر می خوابم. امروز ساعت هشت بیدار شدم!
شبش هم زود خوابیده بودم مثلا.
خونه را نمی شد تحمل کرد. آفتاب تا کنهش تابیده بود و این بوگندوهه بیدار بود هی مارانگا مارانگا می کرد، گمونم دوغ یا ماست آبکی با طعم مارانگار خریده بود. بطری های یکبار مصرف آب را آورده بود از آبجو پر می کرد که نمی دونم ببره لابد با خودش
از اونطرف مت امروز می رفت و من دلم نمی خواست زمانی که کسی می ری، تو خونه باشم! اون فرمتی که می بینی تو ساکنی و بقیه در حرکت، حس بدی بهم می ده!
صبحانه خوردم و بساطمو جمع کردم اومدم کتابخونه باز. خنک است اینجا. تنها جایی که کولر وجود خارجی داره! به قول اصفهانی ها اتاق کار خودمون ککه پزونس!هفت هشت تا نر و یک ماده همه با یک کامپیوتر دیزلی، مشغول مصرف بیر حمانه اکسیژن اتاق و گرم کردم فضا اند اونجا! اینجا بهتره.
بریم سر وقت کارمون...