یک چونه خمیر بزرگ، لای پارچه، توی یک سطل دارم!!!

باید بندازمش کف سینی، پارچه را ازش سوا کنم، بپزمش!

خوب میشه! یقین دارم!!!

بعدش که این درست شد مرغ محترم را میذارم توی فر! اونو دیگه نمی دونم چی بشه! خدا رحم کنه فقط!

یادم موند که اینبار، آب هم بذارم توی فر! گویا به پف کردن نان کمک می کنه.

آب جوش گذاشتم!

 

تو معماری یک چیزی هست به اسم شفافیت فضا.

فکر کنم.

کنه ماجراش این بود که شما اگه یک پنجره این سمت گذاشتی یکی هم بری اون سمت بذاری که وقتی پرده های اینها کنار زده باشه، همسایه بتونه از این سمت، اون سمت را ببینه!

الان، کوچه پشت یکی از خونه های مجاور را من دیدم! قشنگ زاویه دید من بادو تا پنجره ای که یارو یکی سمت حیاط داره یکی سمت کوچه، هم خط بود و من اون سمت ساختمان را دیدم!

منتهی،

راستش دردی ازم دوا نشد! نمی دونم این چیزهای احمقانه چرا اونقدر مهم بوده که یکی حتی تو کتابش توضیحش هم شاید داده!

--------------------

چونه خمیر ازشکل افتاد حین نقل و انتقال! 

فاجعه شد به عبارت بهتر! لابد شل بوده خمیرش که وا داد!