برگشت هم اتاقی
خب، والنتیرو برگشت
یک خروار چیز دنبالش بود، از جمله یک فرش. رفته بود ساحل!
:))
خوش گذشته، فردا هم می ره
آبجو با خودش برده بوده با میوه. می گم خب همونجا تو ساحل هم فروشگاه بود چرا اینهمه راه حمل کردی؟ می گه اینجا داشتم چرا دوباره پول بدم؟!
بعد من هرچی فکر می کنم که خب فردا که اینها همه را خوردی مگه باز نمی ری پول بدی بخری ابله! خب این پول را لب ساحل بده، از همون فروشگاه زنجیره ای که اینجا خرید می کنی!
نمی فهمه، بعد منم حس نفهمی می کنم از بحث کردن باهاش. مهم اینه حس کنه کار خوب و درستی کرده است. والله
فکر کن این دیوونه هم بره، من تنها میشم تو خونه!
خونه خالی و من بی عرضه!
:))
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر ۱۳۹۸ ساعت 1:9 توسط آرش
|