صبح بخیر پورتو
هفت و نیم صبح شنبه، سیزدهم جولای، بالکن واحد عقبی سمت چپ، ساختمان 83، منطقه پدروکوس، مایا.
خروسها تقریبا لال شده اند. دو سه ساعت ماضی به شدّت مشغول فعالیت بودند. البته خروس کشیک همچنان به وظیفه خود عمل می نماید و آوازه خوان است. چقدر صدای پرنده ها با هم متفاوته. انگار خدا خواسته گنجشکها نفهمند خروسها به هم چی می گن و خروسها سر از کار مرغهای دریایی در نکنند. اصلا باورش سخته که یک خروسی بگه قوقولی قوقو، بعد یک قناری با جیک جیک باهاش مکالمه کنه! نمی شه. نمی کنه. در نتیجه اگه در میان آدمیزاد مثلا زبان انگلیسی هست و ترکی و الخ، و اینها همو نمی فهمند، بین سایر جانوران یک گروه بندی بزرگی هست که مثلا زبان خروسی، زبان خری، زبان لک لکی. بعد تازه لک لک های این کشور با یک زبانی حرف می زنند که لک لک های اون کشور نمی فهمند! لهجه مثلا آمریکایی دارند...
ساعت 4:44 بود که دیدم یکی به شدّت داره تخم مرغ هم می زنه. چنگال، کاسه چینی، جدّیت بسیار. فکر کردم این الاغ گشنه اش شده ویار کرده! اون ساعت، تخم مرغ؟
ولی، صدای روغن و ماهیتابه ای نیومد. صبح ازش می پرسم چه می کرد؟ نگو فاز دوم درمان سوختگی، سفیده تخم مرغ بوده که گذاشته رو پاش. بعد نه که هم میاد زخم، با سفت شدن سفیده، این حال می کنه. به نظرم باید از اون تافت موی مت می زد! اونم خوب هم می کشید!!!
یک خامه برداشت باز کرد، از میراث مت. من فکر میکردم آب میوه است! عجیب بود که دو روز هم مونده بود و این نخورده بودش! نمی دونم چرا عکس انار روی بسته خامه کشیده بودند! خلاصه، پهن کرد روی نون، سر قوطی خامه را با زبون پاک کرد و، ادامه داد
:))
خدایا بکش اینو راحتش کن! مثلا سگ اگه سر خامه را لیسیده بود شاد من می خوردم ازش، اما اینو دیگه م حاله.
آقا، سگها چرا دمبشونو گرد می کنند رو کمرشون؟
اگه گفتید؟
خخخخخخ. می خواست جیش کنه
جامدش بود، دمبو بالا گرفت که کثیف نشه.
یک تیر برقی هست، دقت کرده ام هر سگی میاد رد بشه حتما صاحبشو نگه می داره دو قطره پای این تیر برق آهنی می شاشه بعد می ره. انگار بگی به دوست دخترش پیغام رمزی بخواد بده، تقریبا همه پای این تیربرق خاص، شاش می کنند! دقت کرده ام این ویژه است. اگه درخت بجاش بود الان گمونم تا کره ماه رسیده بودش...
آخی، یک دختره مسافر است. کاپشن و شال داره و کیفشو قر و قر می کشه می ره...
ای حس رفتن،
حسّ لعنتیّ رفتن ! نمی دونم چی توشه که آدم هوس می کنه!
بگو به کجا آخه؟ نشسته ای حالشو ببر...
این عطر مت زیادی بو می کرد دیشب چوب آخر را هم ازش کشیدم که فقط خودش بو کنه. یک لحظه یک قطره ازش افتاد روی صندلی. صبح می بینم صندلی، روکشش، نزدیک به سوراخ شدن است!!! باد کرده و کش اومده و عینهو ته سیگار یک نقطه اش، فاجعه شده است...
بالکن های مقابل همه خوابند بجز یک پسر. یک پسر که بدتر از من همیشه دستش به بشور بساب است. گاهی سه نفرند. و عجیب که بالاش لخته همیشه، اما شلواری با کمربند پاشه اغلب! اینم از شانس ما. اون نکبت خط پستونشو استتار می کنه، این،
بازم خوبه این فلانشو نشونمون نمی ده!
والله!
حالا، چه کنیم با این غم خلاصه؟
تمام دیروز دستم بند بود مراجع نوشته ام را اتوماتیک کنم که بتونم مرتبشون کنم، این وورد نامرد راه نیومد. بلکه اینم انجام بدم یک مشقم تمام بشه امروز...
عزت مزید