:))

خیلی قدیم، ما یک همسایه ای داشتیم، اسمش بود اسدلک

اسدالله بود بعد قدش کوتاه بود، بهش می گفتند اسدلک.

این اسدلک، خونه اش چند تا کوچه ان سمت تر بود ولی مغازه اش بیخ به بیخ خونه ما بود. از این چرخهای بافندگی داشت و بعدش کلا دیگه چیزی نمی بافت، بار می آورد می فروخت. لباس. پوشاک.

خصیصه این اسدلک این بود که خیلی فضول بود. الان، از این بالا که نشسته ام می بینم که ملت هی میان سگهاشونو راه می برند و سگه صاف زیر خونه ما که می رسه قضای حاجتش می گیره، بعد مالکین محترم بجای اینکه جمع کنند ببرند مدفوع سگشونو، شروع می کنندسرشونو می خارونند و پنجره های اطراف را نگاه می کنند و چون کسی را نمی بینند، لزومی هم به جمع کردن خرابکاری مزربو نمی بینند، ادامه می دن!

من که می گم اینها هنوز دهاتی اند، چند ساله نو نوا شده اند که. فرهنگشو ندارند، دیروز واسه یک بزرگواری می گفتم، نگاه انگشتهای پاهاشون که بکنی، نسل قبلی اغلب داغونند. اگه شده همه انگشتاشو داشته باشه ولی قطعا یکی دوتا ناخن پاشو نیست. یا فرمت انگشتها عوض شده. دقیقا حس می کنی یارو یک عمر کفش نداشته بپوشه! منتهی الان ، کفش  کهنه پای هیچکس نیست! فکر کن کفش نو، مرغوب، شیک، پاهایی داغون! این نسل قبلی است اما. نسل بعد، انگار لای پر قو بزرگ شده باشه اینقدر تو همین بخش سفید و لطیف است آدم حس می کنه به پای نوزاد داره نگاه می کنه. یا مثلا اغلب ارتودنسی دارند جوونترها در حالی که پیرترها گاهی یک دندون فقط تو دهنشونه. یا کج و کوله و فاجعه است اگه هم دندون بیشتری دارند. قشنگ حس می کنی پول اومده دستشون که دارند خرج می کنند و به خودشون می رسند کم کم. 

خدا برای ملت ما هم بخواد ان شا الله...