آخرین ها
فکر کن من چقدر لخت بودم که ساعت مت را بستم به دستم،
کتری برقی اش را هم زدم زیر بغلم آوردم دانشگاه،
نسکافه بار گذاشتم واسه خودم،
به بقیه هم می گم تو رو خدا از خودتون پذیرایی کنید!
برسه به روح مت!
:))
والله!
کلا اسباب شادمانی ام شد. مال مفت اصلا یک حال خوبی می ده. می دونم باور دارید ها، خواستم بگم به منم حال می ده خجالتم نداره! البته به نظرم مت خر شد. قطعا می تونست هم ساعت را ببره، هم کتری را. کافی بود به عقلش می رسید که میتونه یک سری لباسهاشو بتپونه توی کتری! اینجوری هم کتری در امان می بود کمتر له می شد، هم لباسها توسط کتری حفاظت می شد! فقط اگه تو فرودگاه می گفتند درش کن ما نگاه کنیم شاید یکم فاجعه بود :))
این بسته بندی کردن خیلی هنر است. یادمه کلا ما یخچالمون کوچیک بود، هر زمانی دو قلم چیز می خریدیم آبجی نمیتونست اینها را جا کنه تو یخچال! بعد من که می رفتم جا اضافه هم میومد! هنوزم تاپارسال وقتی میخواست برگرده خارجه تمام خرت و پرتهاشو پهم میکرد وسط هال من جمع می کردم می بستم براش...
یادش بخیر. دیگه شاید هیچوقت این شرایط پیش نیاد ! می دونید،
واقعا آدم یک وقتهایی نمی دونه که " این آخرین بار است "!
منتهی،
خیلی وقتها،
واقعا آخرین بار بوده است!
نوشته بود آخرین باری که با رفیق فابریک بچگیتون رفتید تو کوچه و بازی کردید یادتونه ؟
آخرین باری که...
آخرین باری که...
ساعت مت واقعا خوش دست است.
خوشگل و مردونه هم هست هرچند، عمری ازش گذشته و از شیشه تا بندش، پره از خش و خستگی...
خب بگو اشکول درست راه برو هی خودتو مالیدی به دیوار موقع راه رفتن؟ چرا اینجور شده این ساعت بدبخت؟