شیخ بهایی رحمه الله علیه ازمعدود شیخهایی بوده که به درد خورده است

اونم چون ایرانی نبوده ظاهرا.

بقیه شیوخ هم همینند الان این حسن، عمامه اش سفیده، به درد لای دیوار می خوره فقط،

حضرت آقا عمامه مشکی، خارجی، ببین  چه کرده با ما،

که اصلا با  دنیا

بگذریم. کار به سید اولاد پیغمبر نداشته باشیم. شیخ بهایی یک شعری داره فرموده که:

گر نبود خنگ مطلی لگام

زد بتوان بر قدم خویش گام

ور نبود مشربه از زر ناب

با دو کف دست، توان خورد آب

ور نبود بر سر خوان، آن و این

هم بتوان ساخت به نان جوین

ور نبود جامهٔ اطلس تو را

دلق کهن، ساتر تن بس تو را

شانهٔ عاج ار نبود بهر ریش

شانه توان کرد به انگشت خویش

جمله که بینی، همه دارد عوض

در عوضش، گشته میسر غرض

آنچه ندارد عوض، ای هوشیار

عمر عزیزیست، غنیمت شمار

 

البته یک چند تا بین پرمغز هم وسطهاش بود که نمی دونم چرا الان نیست مثلا میگفت اگه شب کسی تو بغل آدم نباشه، آدم می تونه خلاصه خودش خودشو بغل کنه و الخ. بهرحال،

یک مدتی است خودم نوشته های خودمو می خونم! قبلا این کار را نمی کردم. فقط می نوشتم. اما الان انگاری خودمم جزو خواننده های خودم شده باشم!

میگفت که

من از دلبستگی های تو با آیینه دانستم

که بر دیدار جان افزای خود عاشق تر از مایی!

ما هم انگاری که خلاصه تو همه زمینه ها الحمدلله داریم خود کفا میشیم، اون از تنها خفتنمون و تنها خوردنمون و نون و خمیر و کیک و آشپزی و گردش و بشور و بساب تااااااااا بیاد برسه که مثل مستر بین، خودمون یک کارت پستال بنویسیم پست کنیم به آدرس خودمون و ، 

خوشحال بشیم واقعا !

دیوونه هم خودتونید. زرّ ناب از دستتون رفته بشینید منتظر خر بالدار باشید بیاد نسلتونو زیاد کنه براتون! عوضی ها!

 

(خخخخخ داشتید! از خود سپاس مند! )

 

آقا اون شعر از سعدی بود گویا:

دیده شکیبد ز تماشای باغ

بی گل و نسرین به سر آرد دماغ

ور نبود دلبر همخوابه پیش

دست توان کرد در آغوش خویش

(بیت آخر تایید اشراف حضرت شاعر به استمنا کردن است، کتمان هم نمی شه کرد.)