یادم افتاده به کلاه های شاه مسعودی ام که سفارش دام از افغانستان برام آورد!

برم خونه حتما یکیشو میارم با خودم! دوست داشتم!

باید ببینم این کلاه bere فرانسوی را کجا می شه پیدا کرد . بیشتر دخترونه است انگار منتهی،

مهم نیست زیاد!

 

با آبجی خانوم حرف زدم

آبجی کوچیه

یک عالمه خواهر برادری، رفاقتی، براش درد دل کردم

کنه حرفم همیشه این بود بهش، با کسی همنشینی کن که از خودت سر تر باشه، حتی تو خوشگلی!

می خنده می گم یادمه همیشه اینو گفتی بهم!

شاید اون هیچوقت نفهمه که بعنوان یک کسی که داداش داره، و نه فقط بخاطر خودش تنها حتی، باید دنبال بهتر از خودمون باشه، خیلی جاها موقع ازدواج که می شه خواهرها رفقاشونو که از قضا مدتها با هم  دمخور بوده و زیر و بم همو می دونند معرفی می کنند و می شه و بهرحال بهتر می شه به نسبت کااااااملا ناشناس. اگرچه،

به قول رفیقمون، ازدواج ممکنه کلا یک شکست باشه!

حداقل برای یک طرف! 

بد از خدا نرسه خلاصه. بریم دنبال کار مفید

 

ها، اینو بگم، رفتم تو حموم، می بینمم والنتیرو بطری شرابش و لیوانش هنوز اونجاست!

چقدر بعضی کارها به بعضی ها نمیاد! فکر کن! بری حموم، تو اون کثافت مشترک، تو شکسته ترین لیوانی که اینها ازش استفاده می کنند، عرق سگی بخوری تو وان!

قبا باید به تن طرف بشینه

باید بهش بیاد !!!

آدم یاد مستر بین می افته! گاهی کلیپ هاشو می بینم. رفته بود هتل، نمی دونم دیدید یا نه.

چه ضایع بازی ای در کرده بود...

سعی می کرد کارهای یک آدم حسابی را تقلید کنه و تازه ازش جلو بزنه. سر سلف سرویس غذا هرچی اون برمی داشت، اینم دو تاشو برمی داشت!!!