تو رو تو گریه می بوسم 

تو رو که غرق لبخندی

تو این حالی که من دارم

چرا چشماتو می بندی

بذار این آخرین بوسه

تمام باورت باشم

بذار فردا تو این خونه،

تو آغوش تو پیدا شم

...

نمی دونی کنار تو

چه حا لی داره بیداری

بذار باور کنم امشب

تو هم حال منو داری

 

مینا خانوم می گه چقدر فعّالی!

تازه، متوجه شدم که داره دامنه زر زر کردنهام از وبلاگ، به لینکدین و فیس بوک هم تسرّی پیدا می کنه!

آیا حال من رو به بهتر شدن است؟

من یقین دارم وب، فیس بوک، لینکدین، واتس آپ، اینستاگرام، بخشهای مجزای یک بیمارستانند. دردهای متعدد، کمبودهای مختلف، قبلا گفته ام مکرر نمی کنم تنها پرسش من اینست که آیا مرض من رو به تغییر گونه است، یا کلکسیونی در حال تشکیل است که هر لحظه در یک بخش، به دنبال دواست ؟!

لاجرم، کلکسیون است...

آهنگ بالا را تو لیکدین یکی گذاشته بود 

پرسیده بود چرا باید این صدا حرام باشه

یک دختر می خوند

زیرش نوشتم:

همیشه پس از یک زمستان بی برگ، شکوفه ها شکفته شده اند. قانون طبیعت است. بذر را یک دوره باید کاشت! باید دفن کرد.  با انواع خرافه و تعصب وپهن و پشگل که بپوشانی اش، بعدا ثمر بهتری خواهد داد! اگر بذر، بذری پوک نباشد، سر بر خواهد کرد، ولو از دل سنگ

 

این گنده گوزی ها به من آمده آیا ؟

بگوزم، به اصطلاح!

باید جمع کنم خودمو. من کار مهمتری از مصلح بودن هم دارم...