قانون تعادلی
سه ساعت بیشتر نموندم دانشگاه. حوصله ام نشد. اینها عین خر کار می کنند ولی! نمی دونم پس من چه می کنم!!
وقتی برگشتم این نکبت رفته بود. هوا به غایت گرم بود تو مسیر جوری که عرق از همه جام زد بیرون!
یکم خنک که شدم، اول هندونه را بردم بذارم تو یخچال، جاش نمی شد! دیگه رفتم گذاشتم یخچال اتاق مت! اون جادار بود.
نمه نمه شروع کردم به تمیز کردن آشپزخونه. خاک تو سرش پدرسوخته! پنج تا کیسه بطری و شیشه و نکبت ازش جمع کردم. با یک کوه ظرف نشسته! دیگه ظرفها را شستم و با آب جوش ضدعفونی کردم! و رو کابینت ها را با ریکا و دستمال شستم و روی گاز را شستم و خلاصه...
همزمان کلی لباس گذاشتم تو لباسشویی و بعد همه ظروفی که خودم استفاده می کنم را پر کردم تو ظرفشویی که یکبار هم با آب داغ اون بشوره! الان نزدیک پنج ساعته داره می شوره! خرابه یک جایی اش. از بد روزگار تجهیزات همزن برقی هم توش مونده و از عصر می خوام یک کیک خوششششششگل بپزم معطل مونده ام. حالا بعد.
کابینت ها را هم از دم خالی کردم. ریختم دور! هرچی نمی دونستم چیه یا پیدا بود خیلی مونده را ریختم! با اینهمه الان اندازه یک عطاری رو میز ادویه جمع شده! از پونه بگیر تا پودر فلفل دلمه! خیلی هاشو هم ریختم. مثل پودر سیر! بهرحال، یکم آشغالمون کم شد. یک پلاستیک بزرگ دیگه هم الان جمع شده پشت در است...
خدا کنه یک گشایشی بشه من یک خونه یا حداقل یک اتاق بهتر بتونم بگیرم. خیلی ستم است. تلافی همه اون سالها که یک خونه صد متری دستم بود داره در میاد از جونم!
قانون تعادلی من!