سالها پیش، وقتی تازه می نوشتم، یک خواننده داشتم، دختری در مالزی، به اسم جیزقولک.

بعضی شاید یادشون بیادش هنوزم. اینجا دانشجو بود، زبون درازی کرده بود از ترس بطری گرخیده بود مالزی، اونجا درس می خوند. تابستونی بود و کارآموزی رفته بود یک شرکتی و اجازه نصب فونت فارسی نداشت و با فونت انگلیسی اعصاب خراب می کرد منتهی، 

مصمم بود و با انرژی، هایپر، بی خواب، فعال! من دوست داشتمش.

پستهای بی ادبانه ای که اون زمان می نوشتم را گاهی واسه مامان بی تربیتش میخوند و خلاصه با مادرشونم غیرمستقیم، مکالمه داشتیم گاهی. یادمه یکبار بهش پیغام دادم دخترتو بده من، گفت به کسی که ایران باشه نمی دمش!

خب، اون زمانها هم مثل الان نبود که خارج رفتن مسخره شده باشه! من باید شاید هفت هشت سال کار می کردم براش که بتونم پولشو جور کنم. خیلی الکی نبود. الان به دوره شما خوب شده!

(خخخخخ از اون حرفهای مفت!)

بهرحال.

عصر، رو فیس بوک دیدمش! در ارتباطیم کمابیش منتهی،

الان ، امروز، من فونت فارسی نداشتم و اون داشت! اون اعصاب نداشت و من داشتم! می دونید،

گرد است...

و کوچیک است...

اینو واسه اونها می گم که عین تخمک زیست می کنند! قبلا وصفشون کرده ام. رفقایی که تا یک نر می رسه تو زندگیشون قفل می کنند روش و بقیه را دیگه پس می زنند!

کوچیکه عزیزان من...

و گرد!

در جریان باشید که ییهو با مغز ،نرسید به تهش! چون پیش میاد!