انفرادی
ای غرّه به همدردی با غزه و لبنان
آن کرد و بلوچ است که در حسرت نان است...
اشعار بادکوبه ای را شنیده اید؟
هرچند نبینی تو ولی ملّت ایران
شیری است که بر پرچم خوشید نشان است
بر ملت ما تکیه کن ای شیخ که بینی
هر گوشه یکی آرش با تیر و کمان است
سوگند خدا را به قلم نیز نخواندی
در کیش تو اصحاب قلم مدحیه خوان است
...
بر دوش منه بار ستم را هله ای شیخ
این بار گران، بار گران، بار گران است
این بانگ نه بانگی است که از یاس برآيد
حلقوم امید است که با جامه درآن است.
سرچ کنید. مطلعش اینه:
چندی است دلم یکدله با فتنه گران است
این هم به یقین معجزه دور زمان است
چون فتنه گری بانگ عدالت طلبی شد
دل بهر خدا، یکدله با فتنه گران است!
بیداد چو شد میوه آزادی و قانون
بیچاره دلم عاشق ظلم و خفقان است!
جایی که چکد خون دل از ابربهاری
ولله که بهاران خجل از فصل خزان است
روزی که شب قدر بود شام جهالت
قران متنفر ز حلول رمضان است
زاهد که وضویش همه از خون دل ماست
تکبیر نمازش به یقین ننگ اذان است
...
این طفلک، انفرادی کشیده واسه این شعر!
فرق داره با مصطفی رحمان دوست و با اون مرحوم،
بذارید بگم با اون خاک بر سر!
با اون خاک بر سر، بی بتّه، قیصر امین پور!
دیروز چو حلقوم ندا غرقه به خون شد
فردا به خدا روز ندای همگان است!
با مرگ دو صد آرش و سهراب و سیاوش
این مام وطن، دل نگران، دل نگران است!
دیدیم به دنبال هوی و هوس شیخ
هر لحظه فرامین خدا در نوسان است!
...
گوش کنید. بشنوید اقلا.