دو سه ساعت رفتم دانشگاه

خوب بود. به معلوماتم اضافه شد یک مقدار

دور از چشم استاد ریقو، به یک کمپانی هم ایمیل زدم، ازشون اطلاعات ابزار دقیقشونو سوال کردم. دفعه قبل یک کمپانی دیگه ظرف دو سه روز یک پی دی اف مفصل برام فرستاد، خوب بود،

اینم انگار سر و پا دار بود شرکتش. احتمالا بفرسته برام...

حالا به این ریقو اگه می گفتم می گفت لابد زشته بفهمند نمی دونی! زشت اینه که ندونم...

آقا، سگ لیسم زد!

بخدا!

داشتم میومدم خونه، خانومه 

اصلا بذار اول اینو بگم،

وقتی داشتم می رفتم تو پارک کنار خونه، چهار نفر لخت نشسته بودند،

دقت که کردم، سه تا پسر بودند، حدود سی سال، یک دختر هم سن و سال

دختره یک شورت داشت، یک سوتین، یک جفت دمپای! پسرها شلوارک.

خیلی همه خنثی نشسته بودند تو آفتاب و حرف می زدند. فقط یکی از پسرها چشمهاش داشت می خورد طرف را، دو تای دیگه سیر سیر بودند

داشتم فکر می کردم بهترین راه کنترل جمعیت، لخت کردن زنهاست! کشف حجاب! اینها هم همچین بیخ به بیخ هم راحت بودند که دختره سالهای سال دیگه هم نمی زاد! حالا بپیچش لای حجاب، همه از دم فکر می کنند چی اون زیر داره، میخشون تو حلقومشونه ...

بگذریم. تو برگشت یک زوج دیگه با سگشون تو پارک بودند. خانومه رفته بود بالای سرسره بچه ها و داشت با آقاش که رو زمین بود بازی بازی می کرد. تصور کنید یک خانومه که با یک تاپ بالای ناف رو بالای سرسره رفته خم شده پایین سمت پله ها! گوگولی های قشنگی می شه...

سگشون، دوان دوان و بی صدا، اومد سمت من و پرید بهم، شروع کردم به لیسیدن دستام!!!

تو خوف و رجا که فقط می لیسه، یا بعدش می خواد بکنه هم،

ببخشید بخوره،

بالاخره یارو متوجه ما شد و،

سگه منصرف شد از دو پاره استخوان...

دوست بود باهام...

الان من سگ مالی ام! بفرما!