بالن بچه ها
ابی می خونه،
حنا خانوم دل من،
یکجای قصه انگار،
منتظر شمااااااااا بود!
رو سایت تلگرام یک دختره کانکت شد عصر، سوال می پرسید که چه مدارکی لازمه و الخ. پشت در سفارت اند، می گه مادرم داره برام جهاز سفر جور می کنه و نمی دونم قابلمه گذاشته و فلان...
داشتم به مادره فکر می کردم. اینکه چقدر سختشونه احتمالا. نمی دونم. ذوق می کنند آیا که بچه از دست داره می ره ؟ عین هوا کردن بالن آرزوهاست! هیزنه می کنی می خری، همه با هم دورشو می گیرید مبادا گوشه ای ازش بسوزه، مسیرش بی مانع باشه به درختی شاخه ای سیمی گیر نکنه، دقیقا همه تمهیدات را می اندیشی که چی؟
که بتونه تا حد ممکن ازت دور بشه!!!
چکار می کنیم ماها؟ می فهمیم؟!
چطور می شه از بچه دل برید ؟!
یک عمر نگاهش می کنی که بالنده بشه بعد؟! الان این که داشت از من سوال می کرد گویا مادرش هم بود. یک لحظه از فکرش بگذره خب دختر من الان با این یارو که نه معلوم است کیه نه چیه، دوست شد! فرض کن تو یک شهر هم باشن. چی میاد به سر دختره ؟! از اون لحاظ می گم ها !
یادش بخیر یکی دوستان مجرد به یک نره غوله ای سرویس جنسی می داد. ما هم که خواجه حرم، یک چیزهایی که طرف به ننه اش نمی تونه بگه را به من می گه! بهش می گفتم خب آخه آدم بهتر از این نبود؟ رابطه عاقبت دار تر از این نمی شد؟ می گفت زمانی که تصادف کردم این خیلی بهم کمک کرد ماشینمو برد تعمیرگاه و تخفیف گرفت و الخ! حالا فکر کن، منم چون سه تا سوالی که کسی جواب این دختره را نمی داده بهش جواب داده ام پسون فردایی آره ؟ بعد این مادره این وسط، چه حالی داره با بدرقه اش؟
نمی دونم.. واقعا بحث بچه پیچیده است. من نداشته ام...